کرگدن‌های غمگین و نگران؛ نازنین جودت
ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳۱  

 

یادداشت دوست گرانقدر ، نازنین جودت؛ درباره کرگدن آهنی. روزنامه اعتماد
***
« کرگدن‌های غمگین و نگران »
 

«کرگدن آهنی» نخستین مجموعه‌‌داستان مصطفی علیزاده است که توسط نشر مروارید به چاپ رسیده. اما این کتاب ورودیه نویسنده به دنیای ادبیات نبوده. علیزاده خیلی پیش‌تر از چاپ مجموعه‌اش به دلیل نقدهای مکتوب و برگزاری جلسات نقد و بررسی کتاب‌هایی در حوزه‌ ادبیات داستانی، برای اهل‌قلم چهره‌ای شناخته‌شده بود.

یادداشتم را از طرح جلد کتاب شروع می‌کنم. طرحی که به حال ‌و هوای داستان‌ها نزدیک است؛ کرگدنی که از حاشیه‌ خیابانی در شهر در حال عبور است. این کرگدن نماد همه آدم‌های مجموعه است. همه‌مان این حیوان را به پوست‌کلفتی‌اش می‌شناسیم. حیوانی که در عین قوی‌ بودن صبور است و خودش را به‌راحتی با شرایط محیط وفق می‌دهد. اما این کرگدن صورت وحشت‌زده‌ای دارد. انگار ترس ِحضور در شهری بی‌دروپیکر و پر از ناامنی از پوستِ کلفت و رسوخ‌ناپذیر او هم رخنه کرده و نگرانی را به چشم‌هایش نشانده است. حال و هوای شخصیت‌های مجموعه هم بی‌شباهت به حال و روز این کرگدن نیست. آدم‌هایی که با وجود مشکلات زیاد زندگی امروز پوست‌کلفت شده‌اند اما غمگین و نگرانند؛ و ناامید و ترسیده از چراغ‌های رنگی و فریبنده شهر دور می‌شوند و به سوی تاریکی می‌روند.

به جز آخرین داستان مجموعه، «زنجیری از کلمات در آسمان شهر»، همه داستان‌ها واقع‌گرا هستند و از مصائب زندگی شهری و دغدغه آدم‌هایش روایت می‌کنند. شخصیت اول بیشتر داستان‌ها، مردهایی در سن و سالی نزدیک به هم (حدودا دهه سوم زندگی) هستند. راوی چند تا از داستان‌ها نویسنده یا شاعرند و این نشان می‌دهد که مولف در مدتی که به نوشتن روی آورده با مشکلات این قشر آشنا شده که توانسته از دغدغه‌های‌شان داستان‌هایی تاثیرگزار خلق کند: «بر فراز چراغ‌های خطر»، «قبل از خودکشی حرفهایت را بنویس»، «شاعر توالت‌ها» و «کرگدن آهنی».

علیزاده در داستان «بر فراز چراغ‌های خطر» از تنهایی و انزوای نویسنده‌ای نوشته که با شوخی پیش‌پاافتاده‌ای ذهنش درگیر و پیگیر ماجرایی می‌شود. در داستان «قبل از خودکشی حرف‌های نگفته‌ات را بنویس» همان‌طور که از اسم داستان هم پیداست، شاعری تصمیم می‌گیرد به زندگی‌اش پایان بدهد فقط به دلیل اینکه هیچ ناشری حاضر به چاپ اشعارش نیست.

نویسنده در این داستان، شاعرِ به پوچی رسیده را با دوستی که بی‌موقع به دیدنش می‌آید مواجه می‌کند و داستان پرکششی ارایه می‌دهد. در داستان «شاعر توالت‌ها» با شاعر جوانی مواجه هستیم که به دلیل چاپ ‌نشدن اشعارش تصمیم می‌گیرد به سخیف‌ترین و احمقانه‌ترین شکل، اشعارش را در معرض دید خواننده قرار بدهد و با همین حرکت به ظاهر ساده درگیر ماجراهایی پیچیده می‌شود. «کرگدن آهنی» هم داستان نویسنده‌ای است که نمی‌خواهد به دلیل مشکلات مالی دست از نوشتن بکشد و هرچه داستان جلو می‌رود، شرایط ادامه راه سخت‌تر می‌شود. این داستان از داستان‌های خوب مجموعه است. در کنار پرداختن به مشکلات مالی و فشار زندگی یک نویسنده، داستان جذابی اتفاق می‌افتد و پای کرگدنی آهنی به زندگی نویسنده باز می‌شود تا او را به آرزوی انتقامی برساند که هر کدام از ما حداقل یک‌بار در زندگی در این شهر بزرگ و شلوغ و بی‌قانون به آن فکر کرده‌ایم. روایت آن قدر ملموس و زنده است که مدام با راوی همسان‌پنداری می‌کنیم.

داستان «شغل‌ها و آدم‌ها» هم از داستان‌های خوب و ماندگار مجموعه است. داستان با به دکان نرفتن احمد کالباس در محله‌ای که بافت سنتی دارد و همه کسبه و ساکنین محل همدیگر را می‌شناسند، شروع می‌شود. نویسنده با ظرافتی زیرکانه و مطرح کردن مساله‌ای ساده آدم‌ها و شغل‌های‌شان را روانشناسی می‌کند و به دور از مانیفست‌دادن و شعاری‌شدن داستان، آدم‌ها را در شغل‌هایی که مشغولش هستند نقد می‌کند و به موازاتش به داستان اصلی هم که حکایت عاشقی مرد جوانی است، می‌پردازد.

داستان «بی‌شرف» هم با پایانی غافلگیرکننده خودش را به داستان‌های خوب مجموعه نزدیک می‌کند. نویسنده این غافلگیری را با انتخاب زاویه دید هوشمندانه رقم می‌زند و اتفاقی ساده را با پیچشی تکنیکی، دلنشین می‌کند. داستان آخر مجموعه «زنجیری از کلمات در آسمان شهر» اگر چه داستان واقع‌گرایی نیست ولی دغدغه کتاب و کتابخوانی آن را به لحاظ محتوایی به داستان‌های دیگر مجموعه نزدیک می‌کند. انگار یک‌جورهایی نویسنده با داستان آخر خواسته آخرالزمانِ شهر را به تصویر بکشد.

شهری ماشینی پر از آدم‌های مایوس و بی‌هدف که مثل ربات روزگار می‌گذرانند.

علیزاده در نخستین مجموعه‌اش، نشان داده که برای خوانندگان داستانِ ایرانی احترام قایل است. این در زبان یکدست مجموعه، روایت‌های پرکشش، پرداختن به ایده‌های تازه و روایت‌شان از زاویه دیدی مناسب کاملا مشهود است.

نازنین جودت

 


 
قطارِ القاب
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٠  

 

 

اکثرِ ما تاحدی میل به چسباندن القاب و عناوین به خودمان داریم. این میل در واقع میل به کسب اعتبار در ارتباطات اجتماعی است. علی رغم آنکه اصل این مطلب و این «میل» مردود و ناخوب است، اما از فرط فراگیری‌اش، میزان محدودی از آن (که البته گفتم ناپسندیده است) دیگر برایمان عادی شده و پذیرفته‌ایم. 

اما بعضی ها هم هستند که حرص می زنند؛ تشنه اند و سیراب هم نمی شوند. تشنه‌ی ردیف‌کردن القاب و عناوین هستند. استسقا دارند؛ عطش‌شان به این عناوین و القاب و صفاتی که اعتبارشان را چاق‌تر می‌کند تمامی ندارد.

نتیجه‌اش این می شود: «استاد پروفسور دکتر مهندس فلانی»، «استاد بی‌بدیل و دانشمند فلان مبحث» و همینطور بگیر و برو!

این دیگر عادی نیست. پذیرفتنی نیست. شاخک‌های جامعه می‌جنبد. اسباب خنده نکته‌سنجان می‌شود. این دیگر مضحک است. این پوچی است. خلاء درونی است. اصلاً این یک مشکل روانی است. البته همه ما آدم‌ها - هر کدام تا اندازه ای و به نوعی- از مشکلات روانی رنج می بریم و البته که شاید نسبت به آن آگاه نباشیم.

الاهی این طوری نشویم، صلوات.



 
داستان‌خوانی در کافه یسنا
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱۳  

پنجشنبه این هفته در کافه یسنا داستان می خوانم. در جلساتی که به همت امین موساوند و با همکاری و همراهی سولماز اسعدی برگزار می شود. دست مریزاد به این دوستان عزیز بابت جلسات خوبشان. 

اگر دوست داشتید تشریف بیاوریدف خوشحال می شوم البته :) 



 
دلقک‌ها هم فکر می‌کنند!
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢  

 

 

یادداشتی بر رمان عقاید یک دلقک:

دلقک‌ها هم فکر می‌کنند! *

مصطفی علیزاده

منتشر شده در شماره سیزدهم هفته‌نامه کرگدن

 

عقاید و دلقک!؟ این زوج‌کلمه لااقل در ابتدا پارادوکسیکال می نُماید. اگر صحبت از عقاید یک نویسنده، عقاید یک پزشک یا حتی عقاید یک کارمند بود، برای ما جای تردید و پرسش نداشت و پذیرفتنی بود. اما روی عنوان «عقاید یک دلقک» توقف می‌کنیم و توجه‌مان جلب می‌شود. واژه «عقاید» ما را به سمت «تفکر و اندیشه‌ورزی و خردمندی» می‌کشاند و از طرف دیگر، در نگاه پیش‌داورانه‌ی ما، دلقک‌ها که صورتشان را رنگین می‌کنند و خود را به شکل مضحکی می‌آرایند، لباسهای مسخره می پوشند و کارشان تقلید و ادادرآوردن ومسخرگی است، نسبتی با اندیشه‌ورزی ندارند. شاید به‌خاطر همین تصور و پیش‌فرض بود که حدودپانزده سال پیش که محمد اصفهانی ترانه نون و دلقک را خواند و کلیپش از تلویزیون پخش شد کلی انتقاد شنید. در آن کلیپ چارلی چاپلین، شده بود دلقکی که برای «نون» شکلک و بازی در می‌آورد و مردم را می‌خنداند. و خواننده مدام تکرار می‌کرد «واسه نونه...واسه نونه». منتقدین می‌گفتند که به ساحت هنرمند بزرگ، چارلی چاپلین اهانت شده؛ او کمدین است و نه دلقک. و بازی او، هنرش است و نه برای نون و این حرفها!

معروف است که کمدین‌ها ( و نیز دلقک‌ها) عموما آدم‌های غمگینی هستند. راست و غلط این گزاره، به کنار. اما فکر می‌کنم اگر این قول و جمله را شنیده باشیم، اساس پیش‌داوری‌مان به هم می‌ریزد و دیگر عقاید یک دلقک برای ما پارادوکس نخواهد بود. چرا که بر اساس یک گزاره معروف دیگر، کسانی که متفکرند و اندیشه‌ورزی می‌کنند و عقایدی دارند، معمولا آدم‌های غمگینی هستند.

هاینریش بُل شاهکار خلق کرده است. شخصیتی که آنقدر خوب و عمیق و دقیق ساخته و پرداخته شده که دلقک‌بودنش و اندیشه‌ورزی و عقاید فیلسوفانه‌اش به هم چفت و بست شده و برای ما-خوانندگان- کاملا پذیرفتنی و مقبول افتاده است. در این رمان قصه زندگی هانس شنیر را می‌خوانیم. او دلقکی‌ست که روزگاری کیرکه‌گارد خوانده تا از آن «درس‌های مفیدی برای کسی که در حال طی مراحل اولیه برای دلقک‌شدن است» بیاموزد. او بکت و یونسکو می‌خواند و درباره‌شان حرف می‌زند. عقاید محکم و متقنی درباره دین و دینداری، سیاست و جامعه و اخلاق و هنر دارد. به نقد کاتولیک‌ها و پروتستان‌هایی می‌پردازد که میان‌شان گرفتار شده. آنها را چاپلوس و دورو و متظاهر می‌خواند. او از همه آنها اخلاق‌مدار تر است. هانس معتقد است انسان‌ها می‌توانند علی‌رغم داشتن ایدئولوژی های مختلف نسبت به هم رفتاری انسانی داشته باشند.

اما دلقک رمان مابه بد روزی افتاده است؛ او از نردبان زندگی سقوط کرده و حالا فرصتی ست تا زندگی‌اش را وآنچه بر او گذشته، روایت کند و عقایدش را بازگو کند. معشوق کاتولیک‌اش-ماری- او را پس از سالها ترک کرده تا ازدواجی معقول‌تر و اخلاقی تر داشته باشد و هانس نمی‌تواند این شکست را بپذیرد. او به الکل پناه برده و زودتر از یک شیروانی مست سقوط کرده است.هانس برای پس گرفتن ماری، به روش خود عمل می‌کند؛ دست به تخریب خودش می‌زند؛ دلقک بودنش را، یعنی خودش را، ویران می‌کند. بی‌کار می‌شود و برمی‌گردد به شهری که محل سکونتش بوده و نبوده. شاید برای جلب توجه و ترحم ماری،تا او را برگرداند. هانس به گدایی می‌افتد. و فکر میکند که «اگر ماری مرا در آن حال می دید و با این حال باز می توانست اونیفرم مذهبی تسوپفنر را بگیرد و اتو کند، آنوقت او برای من حکم یک مرده را داشت و ما از هم جدا می شدیم»

این رمان حدودا سی‌صد‌و‌پنجاه صفحه‌ای را که تمام می‌کنیم، دوست داریم برگردیم به ابتدایش و از نو بخوانیم و با عقاید این دلقکِ متفکر بیشتر آشنا شویم.

 

منتشر شده در شماره سیزدهم هفته‌نامه کرگدن



 
کرگدن آهنی نقد و بررسی می شود
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٧  

 

مجموعه داستان «کرگدن آهنی» نوشته مصطفی علیزاده در شانزدهمین نشست هفت شهر قلم، نقد و بررسی خواهد شد.

به گزارش خبرگزاری مهر، نشست نقد و بررسی مجموعه داستان «کرگدن آهنی» نوشته مصطفی علیزاده در قالب شانزدهمین هفت شهر قلم روز دوشنبه ۲۸ تیر در فرهنگسرای ارسباران، برگزار خواهد شد.

در این برنامه بهاالدین مرشدی، الهامه کاغذچی و نازنین جودت با حضور نویسنده، درباره این کتاب سخنرانی کرده و آن را نقد خواهند کرد.

این کتاب ۱۱ داستان کوتاه دارد که علی رغم تنوع در فرم و قصه ها، غالباً آدم هایی تنها و تک افتاده را روایت می کنند. «کرگدن آهنی» چندی است توسط انتشارات مروارید به چاپ رسیده است.

نشست نقد و بررسی این کتاب روز دوشنبه ۲۸ تیر از ساعت ۱۷ در فرهنگسرای ارسباران واقع در خیابان جلفا، بالاتر از پل سیدخندان، برگزار می شود.

 لینک خبرگزاری مهر  

 

خبرگزاری ایبنا: کرگدن آهنی زیر تیغ منتقدان می رود

روزنامه ایران : نشست نقدوبررسی کتاب کرگدن آهنی برگزار می شود



 

 

 

 

 

خرید اینترنتی کتاب از سایت انتشارات مروارید (باتخفیف)

 خرید اینترنتی از دیجی کالا



 
انتشار آخرین شماره کافه داستان
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٩  

 

شماره دوازدهم کافه داستان منتشر شد. می توانید از اینجا دانلود کنید و بخوانید. این شماره آخرین شماره دوماهنامه«کافه‌داستان» خواهد بود و دیگر نشریه به این شکل و فرمت منتشر نخواهد شد. چرایی اش را در سرمقاله شماره دوازدهم گفته ام.

آخرین شماره کافه داستان را رایگان دانلود کنید و بخوانید.




 
موردِ عجیبِ کلاغهای قیطریه!
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٤  

کتابفروشی نشر چشمه قرار است امروز عصر مراسم جشن امضا برای کتاب «کلاغ‌های قیطریه» نوشته بهنوش بختیاری برگزار کند! آن هم بعد از چند سال از انتشار این اثر. کلا قصه‌ی این کتاب و ناشرش، عجیب شیر تو شیره! به بانک کتاب سایت خانه‌ی کتاب که سری بزنید و جستجوی اینترنتی هم داشته باشید و آرشیو اخبار خبرگزاریها را مرور کنید، در مورد ناشر این کتاب به نتیجه زیر می رسید:

چاپ اول: انتشارات نوح نبی،89

چاپ دوم: انتشارات سازوکار،94

چاپ سوم ; انتشارات چلچله،95

و حالا هم، جشن امضا: نشر چشمه

 وضعیت نشر این کتاب و نام نویسنده اش، آدم را کنجکاو می کند که ببیند قضیه چیست. آرشیو خبرگزاریها می گوید که در زمستان سال 89 انتشارات نوح نبی کتاب «کلاغ‌های قیطریه» را منتشر کرده است. گفتگوهایی هم با بهنوش بختیاری درباره اثرش انجام شده. و ظاهرا در صفحه اینستاگرامش هم نوشته که: « سال هشتادونه این کتاب را نوشتم و خیلی زود به چاپ دوم رسید... ..به دلیلی از ادامه چاپ انصراف دادم»(!)

بعد با خبر لغو پروانه نشر انتشارات نوح نبی مواجه می شویم(آذر90). در بانک کتاب سایت «خانه کتاب» هم دو رد و نشان  از اثر بهنوش بختیاری پیدا می شود کرد شامل:

 چاپ دوم- سال 94- انتشارات سازوکار. (جالب اینجاست که طرح روی جلد این چاپ دقیقا همان قبلیست)

چاپ اول- سال95- (البته منظورش چاپ اول ناشر جدید بوده است) انتشارات چلچله.

بگذریم...اصلا آیا این کتاب چه هست؟ مجموعه داستان است؟ توجه دارید که من از واژه «مجموعه داستان» برایش استفاده نمی‌کنم و صرفا عنوان کلی «کتاب» را مناسب می دانم!؟ چرا؟ پاسخش را در لابلای مصاحبه های خود نویسنده باید جست. بختیاری در مصاحبه ای می گوید: « ... نه استعداد فیلم نامه نویسی دارم و نه علاقه ای به آن. چون چیزی مثل فرمول برای نوشتنش دارد. داستان از بطن وجود آدم است و مثل یک چشمه زاینده است. اما در فیلم نامه نویسی باید دنبال تکنیک و فرمول و بالانس کردن موضوع بگردی و علاقه ای به این کار ندارم.» یعنی تصور ایشان از «داستان» چیزی بی قاعده و بی اصول و همین‌طور «دلی» و هردمبیل است. یعنی پدربزرگِ خدابیامرزِ من هم که کلی خاطره داشت برای تعریف کردن، اگر آنها را همینجور بی حساب و کتاب می نوشت، آن‌وقت می‌شد داستان نویس.

با وجود چنین نگاهی به داستان، انتظار دارید آن نوشته را بتوان داستان نامید!؟ من دو تا از هفت داستان (به زعم نویسنده اش) را خوانده ام. اصلا برای چاپ در کتاب مجموعه داستان، قابل قبول نیستند.

در سایت «گلستان ما» گزارشی مفصل از بازیگرانی که پا به عرصه ادبیات گذاشته اند تهیه شده که خواندنی است و به نظر می رسد تا حدزیادی منصفانه و درست و با تحقیق باشد. نویسنده آن گزارش درباره کتاب سرکار خانم بختیاری می نویسد: «مجموعه داستان «کلاغ های قیطریه» نوشته بهنوش بختیاری یکی از ضعیف‌ترین کتاب‌هایی است که در سال‌های اخیر به قلم بازیگران نوشته و منتشر شده است. این مجموعه بیانگر عدم آشنایی نویسنده با اصول داستان و داستان‌نویسی است. نویسنده در این کتاب گاهی تلاش می‌کند ماجرایی را روایت کند، گاهی در میانه‌ی روایت، دست به دامن توصیف می‌شود، گاهی بدون توجه به رابطه جملات، خیالبافی می‌کند. در کل می‌توان گفت بختیاری به عنوان نویسنده‌ی کلاغ‌های قیطریه، اصولا نه به دنبال قصه‌گویی است و نه شخصیت‌پردازی و نه حتی نوشتن داستان کوتاه! این اثر را در بهترین حالت می‌توان ملغمه‌ای از وب‌نگاری، دل‌نوشته، ماجرانگاری و خیال‌پردازی دانست. علاوه بر این ضعف‌های داستانی «کلاغ های قیطریه» که توسط نشر نوح نبی منتشر شده غلط‌های املایی فاحشی دارد که با گلایه بهنوش بختیاری همراد شد و قرار بود ناشر آن‌ها را اصلاح و کتاب دوباره به بازار وارد شود ولی این اتفاق نیفتاد. جالب است که خود این بازیگر مجموعه‌های طنز هم انتظار تعجب مخاطبان کتابش نسبت به نویسندگی‌اش را داشته چراکه در مصاحبه‌ای یکی از دلایلی که باعث شد تصمیم به داستان‌نویسی کند را به این صورت شرح داده است: «ما به عنوان یک بازیگر طنز متهم به ارائه کارهای سخیف و نازل می‌شویم و گاهی می‌شنویم که می‌گویند اینها حتی یک کتاب هم نخوانده‌اند. دلم می‌خواست آنها بدانند که یک بخش ما به ادبیات علاقمند است و لایه‌های درونی روح ما اهل مطالعه و تفکر است.» (پایگاه تحلیلی گلستان ما، شغل دوم هنرپیشه‌های ایرانی چیست؟)

 خب با این اوصاف از منی که برای معرفی داستان ایرانی به مخاطب کتاب‌خوان از هیچ تلاشی دریغ ندارم و مجله منتشر می کنیم و جلسات نقد و بررسی برگزار می کنم و از ظرفیت وبلاگ و صفحات و گروه‌های مجازی و ... نیز در جهت این هدف استفاده می کنم، انتظار نداشته باشید که در برابر خبر «جشن امضا»ی مجموعه داستانی که «مجموعه داستان» نیست، آن هم پس از چند سال و توسط نشر معتبر چشمه(!) چیزی ننویسم؛ که البته نوشتم...



 
جنگ در دو جبهه؛ خاطره نگاری فوتبالی
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٦  

 

 
 خاطره نگاری فوتبالی در مجموعه ای که فیدیبو تهیه کرده و به رایگان در اختیار مخاطبان قرار داده است؛ همراه با یادداشتهایی از پیمان قاسم خانی، نیلوفر لاری پور، بهاالدین مرشدی، امیرعلی نبویان، لاله صبوری، شرمین نادری، کیوان ارزاقی و ...

به رایگان از فیدیبو دریافت کنید.
 


 
پیشنهادی برای خواندن: خواهران تاریک
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٤  

 

پیشنهادی برای خواندن: «خواهران تاریک»، مهدی رجبی، نشر افق

وهمناک و فریبنده

می گوید: «آدم وقتی می ترسه شاید یه چیزهایی ببینه، یه چیزهایی بشنوه که واقعیت ندارن. شاید خوابهای عجیبی ببینه که خیلی واقعی به نظر می رسن اما تمومش وهمه. کافیه بیدار شی و ببینی هیچ هیولایی وجود نداره. ...» (خواهران تاریک، صفحه 138)


یکی دو روز بعد از نمایشگاه بود که از یک فروشگاه اینترنتی، «خواهران تاریک» را خریدم. کلی کتاب نخوانده توی نوبت داشتم(و دارم). کتابهایی که دوست دارم بخوانم شان – چه ایرانی و چه خارجی -  و آنهایی که باید بخوانم شان. اگر قرار به رعایت نوبت بود، احتمالا تا دو سه ماه دیگر هم نوبت به «خواهران تاریک» نمی رسید. اما عدالت نبود که این رمان را بگذارم تهِ صف. لذتِ خواندنِ «کنسرو غول» مهدی رجبی بعد از دو سال هنوز زیر زبانم بود و اگر خواهران تاریک می رفت ته صف، به خودم ظلم کرده بودم. اینطور شد که دیشب و امشب نشستم و تازه ترین رمان نوجوان مهدی رجبی را خواندم.

همان چند صفحه اول نویسنده با دادن تصاویری حساب شده، تکلیف ما را با داستانی که داریم می خوانیم روشن می کند: تونل، ماهی زشت و لاغری که روده اش بیرون زده، سفر به ویلای جنگلی، رفتار عجیب مادر پس از دیدن خوابگاه دوران دانشجویی، حیوانی سیاهرنگ پشت بوته ها و خون دماغ راوی داستان یعنی نیما. خواننده آماده می شود که پا به دنیای غریب و مرموز راوی بگذارد. دنیای قصه. دنیای وهم آلود جنگل و ویلای جنگلی و ذهن مشوش راوی.

راوی داستان، نیما، نوجوانیست که خود را از دیگران جدا می بیند؛ حوصله دیگران را ندارد و گوشه گیر و کم حرف است. اما در ذهنش همهمه و غوغاییست. او تا جایی پیش می رود که دیگر هیچ کس را باور ندارد و از آنچه می بیند و می شنود و بین واقعیت و وهم، حیران و سرگشته می ماند. نویسنده داستانی سراسر راز آلود و وهمناک را روایت می کند، با مایه هایی از وحشت. رازها و معماهایی طرح می شود و هر چی پیش می رویم، گره ها سفت تر می شوند و آنجا که باید باز شوند، باز می شوند. (البته نه بطور بی نقص)

مهدی رجبی می داند چطور مخاطب نوجوان و البته بزرگسالش را پای قصه نگه دارد و نگذارد کتاب را، پیش از تمام شدن، ببندد. در روزگاری که خیلی از داستانهای بزرگسال ایرانی، مخاطب سختگیر ادبیات داستانی (یکی مثل من) را پس می زنند و ناتمام می مانند، لذتِ خواندن یک رمان نوجوان ایرانی خوب، در یک یا دو نشست، را از دست ندهید.

خواهران تاریک را نشر افق منتشر کرده است.



 
روزگار دوزخی احمد (یادداشتی بر رمان هرصبح میمیریم)
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۳  

تحلیلی روان‌شناختی بر رمان هر صبح می‌میریم

روزگار دوزخی احمد*

مصطفی علیزاده

* منتشرشده درپرونده سایت «رمان51»

 

رمان هر صبح میمیریم، اولین اثر سیداحمد بطحایی، علی‌رغم آن‌که تجربه‌ی اول نویسنده‌ای جوان است، اثری غنی و پرمایه و البته جذاب و خواندنی است، داستان مردی که نه تنها قاتل همسر خود است، بلکه تجربه‌ی تلخِ قتل ناخواسته‌ی مادر خود و خواهرِ هنوز به‌دنیانیامده‌اش را در کودکی داشته است، مردی که حالا در آشفتگی روانی مطلق، روزهای آخر زندگی‌اش، پیش از اجرای حکم اعدام، را در زندان می‌گذراند. وجود چنین کاراکتری، با داستانی چنین اثرگذار، رمان را مساعد پذیرش نقدی روان‌شناختی می‌کند. از طرفی دیگر، وجود نشانه‌ها و اسطوره‌ها و آرکی‌تایپ‌های متعدد خوانش و نقدی اسطوره‌شناختی می‌طلبد. این یادداشت کوتاه نه نقدی روانکاوانه، که تحلیل روان‌شناختیِ اشاره‌وار و گذرایی از رمان و کاراکتر اصلی آن است.

احمد، کاراکتر اصلی داستان، روزهای آخر زندگی‌اش را در بند اعدامی‌ها و گاه سلول انفرادی می‌گذراند. روایت او، در این روزهای آخر، آشفته و پریشان است و ذهنش مدام در رفت‌وبرگشت است. او مدام به روزها و لحظه‌های زندگی‌اش با مریم بر‌می‌گردد و گاه ــ در چند مورد ــ به کودکی‌اش و اتفاق مهیبی که برایش رخ داده بازمی‌گردد و چیزهایی به‌یاد می‌آورد و روایت می‌کند. احمد ذهنی الاکلنگی و پریشان دارد و پریشان‌گو‌ست و خود به این مسئله واقف است (ص ۷۵). او مشکل ارتباطی داشته و کم‌تر میل به حرف‌زدن دارد؛ مثلاً در صفحه‌ی ۴۸ می‌گوید: «نمی‌داند که غیر از یارو و مریم با کسی حرف نزده‌ام. نمی‌داند سردبیر هم وقتی کاری داشت، فقط یادداشت می‌نوشت … یادداشت را می‌گذاشت توی ظرف چینی روی میزم …». او پرخاشگر و دارای حالت‌های تهاجمی غیرطبیعی است و تحریک‌پذیری و حساسیت بالایی دارد، مثلِ صحنه‌ی از کوره دررفتن او و حمله به ضیا و کندن تکه‌ای از صورتش (ص ۲۷). او دچار نوعی هذیان و باورهای نادرست است، مانند باورهای غلطش درباره‌ی مریم و نادر. در خواب، کابوس‌ها دست از سرش برنمی‌دارند و در بیداری، تصاویر آزارنده‌ی کابوس‌وار لحظه‌ای رهایش نمی‌کنند، مثل صحنه‌ی مرگ مادر و صحنه‌ی مرگ همسرش، مریم. صدای کمک‌خواستنِ مریم مدام در سرش است. این‌ها همگی از علائم مشترک در اختلالات روانی است و به‌نظر می‌رسد که احمد روان‌پریش (سایکوز) باشد. او انگار رابطه‌اش با واقعیت قطع شده و در توهم زندگی می‌کند. چنین افرادی به خود یا دیگران آسیب می‌زنند.

آیا احمد با مرگ و در واقع قتل مریم دچار آشفتگی روانی شده؟ مسلماً نه. کسی که در کودکی باعث مرگ مادر و خواهر متولدنشده‌اش شده باشد قطعاً با روانی آشفته پا به دوره‌ی بزرگ‌سالی می‌گذارد. احمد بار سنگینی را بر روان خود تحمل می‌کند. او دچار اضطرابی شدید است، اضطرابی که با یادآوری و روایت رابطه و زندگی‌اش با مریم به‌وضوح مشاهده می‌شود. و حال، با قتل مریم، این آشفتگی تشدید و چند برابر شده و به مرز انفجار رسیده است.

در نظریه‌ی روانکاوی گفته می‌شود که برای گریز از بار سنگین و ویرانگر اضطراب، مکانیسم‌های دفاعی به صورت ناخودآگاه وارد عمل می‌شوند تا فرد به تعادل روانی نزدیک شود، مکانیسم‌هایی نظیر جابه‌جایی، بازگشت (بازگشت به دوران پیشین زندگی خود)، دلیل‌تراشی یا معقول‌سازی، خیال‌بافی، فراموشی یا حافظه‌ی انتخابی، و فرافکنی یا پروجکشن. راویِ هر صبح میمیریم نیز ناخودآگاه از مکانیسم‌های دفاعی برای رهایی از بار سنگین اضطراب‌هایش استفاده می‌کند. او خیلی چیزها را به‌یاد نمی‌آورد ــ البته نه آگاهانه، که به طور ناخودآگاه ــ مثلاً یادش نمی‌آید که در صحنه‌ی مرگ مادر چه گفته است. «هنوز به چارچوب نرسیده که می‌گوید: ’تو هم عین باباتی؛ جفتتون بی …!‘ نمی‌دانم اتفاقی به این وضوح چرا باید یک کلمه‌اش جا بیفتد. یک کلمه با این تأثیر» (ص ۱۱۶). یا مثلاً تمایلات ناآگاه جنسی خود را در سیما، دختر خدمتکار ساختمان، پروجکت می‌کند و او را فاسد می‌داند، حال آن‌که خود او به سیما تعرض کرده. و همین فرافکنی را هم نسبت به مریم دارد و او را متهم به خیانت می‌کند و باز هم در حالی که خودش خیانت کرده است. البته، به‌نظر می‌رسد که این مکانیسم‌های دفاعی چندان به کار او نمی‌آید و تنها وقتی که با کاویدن گذشته و خاطرات به اتفاق مهیب زندگی‌‌اش در کودکی می‌رسد و با واقعیتِ خود مواجه می‌شود، کمی از فشار روانی‌اش کم می‌شود و روزگار «دوزخ»ی‌اش به‌پایان می‌رسد.

اما مسئله‌ی مهم این است که اساساً ریشه‌ی این اضطراب‌ها و آشفتگی ذهنی احمد و این روانِ ویران‌شده در چیست و کجاست. در نظریه‌ی روانکاوی فروید، غالباً کودکی را مهم‌ترین دوره در شکل‌گیری روان فرد می‌دانند و برایش اهمیتی فوق‌العاده قائل‌اند. فروید مرحله‌ی نرینگی (سه تا پنج‌سالگی) را مهم‌ترین مرحله در تکامل روانی ـ جنسی می‌داند و مفهوم «عقده‌ی ادیپ» را مطرح و تبیین می‌کند. عقده‌ی ادیپ، که برگرفته از اسطوره‌ی ادیپوس است، کشش جنسی کودک به یکی از والدین (والد غیرهمجنس) همراه با حسادتِ ملازم آن به والد دیگر است. فروید می‌گوید پسربچه، به علت عشق به مادر، رقابتی شدید با پدر خود دارد. اگر کودک عقده‌ی ادیپ را با موفقیت باز کند و از این مرحله بگذرد، گامی بزرگ در تکامل روانی‌اش برمی‌دارد و می‌آموزد که چگونه حسادت‌ها و خشم‌ها و دشمنی‌هایش را کنترل کند و آماده می‌شود تا به مرحله‌ی دیگر برود. اما تثبیت در این مرحله و بازنشدن این گره در مردان سبب می‌شود تا فرد در بزرگ‌سالی در مورد رابطه‌ی جنسی احساس گناه کند یا اضطراب داشته باشد و از اختگی بترسد.

در رمان هر صبح می‌میریم، عقده‌ی ادیپِ راوی خود را با عشق به مادر و حسادت و کینه به پدر و سپس خشم از مادر به سبب کودکِ درون شکمش و از این رو کشتن ناآگاهانه و ناخواسته‌ی مادر نشان می‌دهد. راوی در کودکی آن‌چنان عاشق مادر خود بوده که نمی‌توانسته زجر او را در برابر جور پدر تحمل کند. «مامان، بر خلاف مادرش، قصه‌گوی خوبی نبود. لالایی هم نمی‌گفت. موقع خواب فقط شعر می‌خواند. بابا می‌گفت: ’بچه را لوس نکن.‘ می‌گفت: ’می‌زنمت.‘ بابا راست می‌گفت. وسط شعرخوانی، مامان را می‌زد، من را هم.» او از پدر بیزار بوده است و حالا هم، چنان که خودش گفته است: «از همه نوع بابایی متنفرم، حتی اگر بابا نوئل باشد.» به‌نظر می‌رسد که همین نفرت ناخودآگاه از پدر و عشق به مادر سبب می‌شود تا ناخواسته، مادر و «نسیم»ی را که در شکمش است و پدر انتظارِ آمدنش را می‌کِشد بکشد.

احمد در مرحله‌ی ادیپی تثبیت شده و مانده است و از این رو از نظر جنسی هم دچار آشفتگی شده است. در داستان اشاره می‌شود که احمد عقیم است. «بگوید آخر عوضی، مشکل از توست. پدرسگ، تو عقیمی، نه من» (ص ۴۷). یکی از علل عقیم‌بودن ناتوانی جنسی است که در غالب موارد، ناشی از مشکلات روانی است. در واقع، علت عمده‌ی اختلالات و انحرافات جنسی ــ به جز مشکلات فیزیکی ــ عوامل روانی و تجارب تلخ گذشته است، مشکلاتی نظیر افسردگی، اضطراب و احساس گناه. احمد کدام یک از این‌ها را نداشته است؟!

اما نکته‌ی آخر این‌که مردانی که عقده‌ی ادیپ دارند غالباً مادر را در همسرانشان پروجکت می‌کنند و این‌طور عاشق آن‌ها می‌شوند. و نیز می‌دانیم که در روانکاوی همواره صحبت از الگوهای تکرارشده در زندگی روانی فرد و اهمیت آن مطرح است. حال این پرسش پیش روی ماست که چرا احمد مریم را، که انگار عاشقانه دوستش داشته، می‌کشد. آیا چون فکر می‌کرده که مریم به او خیانت کرده یا با دلیلی عمیق‌تر که ریشه‌اش می‌رسد به کودکی او و خاطره‌ی مرگ مادر و «نسیمِ» توی شکمش، مادری که انگار در مریم پروجکت شده، تکرار شده؟! در صفحه‌ی ۱۸۳ می‌خوانیم: «از مرگ می‌ترسیدم … نه از مردن خودم، از این‌که مریم را بردارد و با خودش ببرد و من تنها شوم. از تنهاشدن می‌ترسیدم. فکر کردم اگر پیش‌دستی کنم درست می‌شود. خراب کردم.»

 

* این یادداشت در پرونده ای که  سایت «رمان51» برای رمان «هرصبح می میریم» تهیه کرده، منتشرشده است.