هری پاتر و هابیت و نارنیا در جلسات ادبیات ملل!
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۳٠  

 

قرار است که در جلسه آخرین پنجشنبه دی ماه، با بررسی «هابیت» اثر تالکین، «نارنیا» اثر لوییس و «هری پاتر» اثر رولینگ، ادبیات فانتزی بریتانیا را بررسی کنیم.
جلسه مهیجی خواهد شد. :)
شما هم همراه باشید.

 

 پنجشنبه 30 دی ساعت 15، خانه اندیشمندان علوم انسانی

ورود برای عموم آزاد و رایگان است.



 
بیداری
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۳  

قصابی توبه کرد از پیشۀ خود. گفتند: سبب چه بود؟
گفت گوسفندان را در خانه کردم و کارد را آنجا بنهادم و به شغلی برفتم. چون بازآمدم، کارد طلب کردم، نیافتم. زنی از غرفه نگاه کرد. مرا گفت: چه می طلبی؟
گفتم: کارد.
گفت: گوسفندی به دندان برگرفت و در آن سوراخ پنهان کرد.
چون بدیدم، چنان بود که آن زن گفته بود. من از این سبب توبه کردم.

(عجایب المخلوقات)



پ.ن. بعضی وقت ها کسانی و چیزهایی تو را بیدار می کنند و به خود می آورند که هرگز انتظار نداشته ای؛ گاهی حتی گوسفندی. مهم نیست که آنکه برایت پیام می فرستد تا بیدار شوی، پیرفرزانه باشد یا گوسفند. مهم اینست که پیام را بگیری.



 
قصه‌گویی یلدایی نخواستیم!
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱  
قصه خوانی شب یلدا

مصطفی علیزاده

قصه‌گویی یلدایی نخواستیم!

(منتشر شده در سایت کافه داستان، یلدای 95)

دو سه سال پیش بود. شب چله خودمان که رسمی تَرَش می شود‌شب یلدا. باید خود را می‌رساندم به خانه پدر، که همه آنجا دور همی داشتند شب چله‌شان را با انواع میوه و شیرینی و آجیل می‌گذراندند و فقط من مانده بودم که ترافیک، رسیدنم را به تاخیر انداخته بود. آن موقع هنوز تلگرامی در کار نبود و این وایبر بود که ما را در دنیای مجازی اسیر کرده بود. توی آژانس نشسته بودم و برای آنکه هم وقتی گذرانده باشم و هم نگاهم به خیابانِ کیپ تا کیپ پر از ماشین نیفتد و رییس از خدا بی‌خبرم را فحش ندهم که چرا تا این موقع نگهم داشته و نگذاشت زودتر از شرکت بیرون بزنم، مشغول خواندن پیام‌های یلدایی شدم. از «یلدا مبارک»ها گرفته تا  انواع و اقسام جمله‌ها و شعرهایی مثل «زندگی‌تان مثل هندوانه یلدا، شیرین» و «عمرتون به درازی یلدا» و انارِ زندگی‌تان دون‌دون بشه الاهی و  خداحافظی‌های عاشقانه-عارفانه با پاییز و شمردن جوجه‌های پاییزی و این قسم لوندی‌ها.

توی فکر رابطه‌های مجازی و تبریک‌های الکی و رسوم فراموش شده یلدا بودم و افسوس می‌خوردم که از آن یلدایی که در کتابها خوانده‌ایم و شاهنامه‌خوانی، قصه‌گویی و هزارویک‌شب‌خوانی و فال حافظ و کرسی و هندوانه و انارش، فقط این دوتای آخر باقی مانده و البته برای بعضی‌ها هم فال حافظش. بی‌مقدمه راننده که مرد جوانی بود، جوری که انگار داشته تا حالا صحبت می‌کرده و از وسط گفتگو فقط صدایش را کمی بلندتر کرده، گفت: «خدا پدر و مادر احمدی نژاد رو بیامرزه!»

بعد مکثی کرد که واکنش من را ببیند یا بشنود. سرم را از توی موبایل بیرون کشیدم و پرسیدم: «اونوقت این خدابیامرزی واسه کدوم هنرشه؟!»

گفت: «آقا من یه آپارتمان کوچیک خریدیم ۶۵ میلیون؛ طبقه چهارم یه خونه قدیمیِ بی‌آسانسور، محله تسلیحات. خورد به گرونیِ خونه زمان احمدی‌نژاد و یهو ظرف سه ماه شد ۲۲۰ میلیون. خلاصه، فروختیم و رفتیم یه آپارتمان نونَوارتر توی نارمک خریدیم. خدابیامرز داره دیگه.»

از توی آینه داشتم نگاهش می‌کردم تا شاید چشم در چشم شویم و در همان تاریکی حرف چشمهایم را بخواند. مردک فکر کرده بود هالو گیر آورده. یعنی از صدقه‌سرِ گرانی‌، خانۀ زپرتی‌اش گران شده و بقیه خانه‌های شهر ارزان مانده‌اند تا آقا برود و خانه‌ای بزرگتر و بهتر بخرد. همین موقع بود که توی یکی از توقف‌ها و کلاچ گرفتن‌ها، دنده جا نرفت و بوق‌بوق ماشین‌های بی‌طاقتِ پشتی بلند شد. چند بار کلاچ گرفت و قژ قژ گیربکس در آمد تا بالاخره رفت روی دنده یک و ماشین حرکت کرد. گفت: «نمیدونم از ظهری چی شده کلاچ‌اش، که دنده‌اش خوب جا نمی‌ره. آقا این ماشین به خدا رودست نداره. بُرو و جمع‌وجور و مناسبِ لایی‌کشیدن توی ترافیکه. موتورش هم عالی. والا من بهترین پژو۴۰۵ منطقه شرق تهران رو داشتم. قبل اونم یه آردی داشتم عروسک بود. کپ کرده و رینگ اسپورت. دادمش و این رو گرفتم؛ فقط واسه همین جمع‌وجور بودنش. ازش راضیم. حرف نداره. فقط نمی‌دونم چش شده»

داشت درباره پراید هاچ‌بک تصادفی از ریخت‌افتاده‌اش حرف می‌زد. سر تکان دادم که بله و هنوز در فکر خالی‌بندی‌اش درباره خانه‌ای که می‌گفت خریده، بودم که بی‌مقدمه دوباره گفت: «آقا من رو این‌جوری نبین. من راننده نبودم که. بازرس سازمان بازرسی بودم. به خاطر هشت تومن شیرینی اخراجم کردن. توی پرونده‌ام رشوه خورده و دیگه مجبوری اومدم آژانس و راننده شدم.

گفتم: «یعنی به خاطر هشت میلیون خودت ر‌‌و از کار بی‌کار کردی!؟»

بدون مکث و آهسته گفت: «آقا اینو که گفتی، بهم برخورد به خدا. هشت تومن نبود که هشتاد و شش میلیون بود. اونا فقط هشت میلیونش رو  فهمیدن. اصلا با همون پول تونستم خونه‌م رو بخرم.»

بعد گفت: «برو بیایی داشتم واسه خودم. دسته‌قبض جریمه داشتم. … اصلا فکر کنم همین‌جا باشه. آقا دست کن توی جای پشتی صندلی، بین دسته قبض جریمه‌م همونجاست؟!

بود. دسته قبضی که رویش نوشته بود: بازرس افتخاری سازمان بازرسی. صفحاتش را ورق زدم و همزمان راننده چیزهایی می‌گفت درباره کارهایش و برو و بیا‌اش. حواسم به او نبود. به این بود که یک بازرس افتخاری چطور می تواند حقوق و برو و بیایی داشته باشد! دفترچه جریمه ها را برگرداندم توی پشتی صندلی.

گفت: «نه آقا! بی‌زحمت بده من بذارم جلوی چشمم. حساسه دیگه. نباید اون پشت باشه.»

دسته قبض را دادم بهش و با خودم فکر کردم که این دیالوگ را تا حالا چندصد بار تکرار کرده و این دسته قبض لعنتی بازهم جایی خواهد بود که باید باشد. یعنی توی پشتی صندلی و برای مسافری دیگر. که باید خالی‌بندی‌هایش را بشنود. از خانه زنگ زدند و پرسیدند که کجا هستم. گفتم توی ترافیکم و نزدیکم. ولی هنوز خیلی مانده بود تا به نزدیک خانه برسم. راننده هنوز داشت حرف می زد. پرچانگی و خالی‌بندی می‌کرد. عزم کردم که دیگر جوابش را ندهم و رویم را سفت کنم و محلش نگذارم تا دست از سرم بردارد. بی‌محلی‌ام جواب داد و بالاخره ساکت شد. بی‌خودی داستان‌نویسان را دروغگویان بزرگ می‌دانند. اصلاً شاید هم خیلی از رانندگان اگر داستان‌نویس می‌شدند، می‌توانستند بهترین داستان‌ها را بنویسند؛ واقع‌گرایانه و حتی سوررئالیستی و جادویی. توی همین فکرها بودم که از دهانم پرید و گفتم: «شما اگر داستان‌نویس می‌شدی، نویسنده خوبی می‌شدی‌ها…»

انگار منتظر اشتباهِ شکارش باشد، جمله‌ام را روی هوا زد و بدون آنکه تعجب بکند و مثلا بگوید «جدی!؟ … راس می گید!؟ … نه بابا » و این حرفها، گفت: «اتفاقا جوون‌تر که بودم یه چیزایی می‌نوشتم. یه چندتایی روزنامه هم قصه‌هام رو چاپ کرد. کیهان و اطلاعات و همشهری و چندتایی دیگه. عاشقانه می‌نوشتم و پلیسی. درامدش خوب نبود؛ این بود که ولش کردم. آخه می‌دونید دو سال بعد از ازدواجم، خدا بهم بچه داد و …»  و دوباره شروع کرد به سرهم‌کردن قصه‌های «هزارویک شب»‌ای اش. و من خیره ماندم به ماشین‌های جلویی و خداخدا می‌کردم که ترافیک کمی سبک‌تر شود و زودتر به خانه برسم و من باشم و هندوانه و انار و ازگیل و خرمالو و آجیل شب یلدا و دستپخت مادر. بدون هیچ قصه و قصه‌گویی. اصلاً قصه‌گویی یلدایی نخواستیم!

 * این روایت در عصر یلدایی سال 95 نوشته و در سایت کافه داستان منتشر شد.



 
از شطحیاتِ شیخِ شطاح؛ روزبهان بقلی
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٧  

«تمامی آسمان‌ها را دیدم که به سوی اعلی علّیّین راه گشوده‌اند. فرشتگان مقرّب و روحانیان را دیدم که گویی به جهت پایین‌آمدن‌شان در این عالم سرگردان بودند. در بهشت هیاهوی فراوانی بود. «رضوان» حوریان بهشتی را امر کرد تا چون عروسان دست‌و‌پایْ خضاب کردند. دسته‌ای از فرشتگان را دیدم که طبل‌ها و بوق برگرفتند و با اسباب لشکریان راهی شدند. در جلوی درگاه الهی طبل‌های ترکان را دیدم که آماده‌ی نواختن بود. از بارگاه حضرتش گل سرخ بر تمامی جهان و جهانیان پراکنده می شد. …»

روزبهان بقلی، کشف الاسرار، بند۱۴۵



 
ردپای عرفان و ادبیات ما در سوررئالیسم فرانسوی
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٥  


سایت کافه داستان با پرونده ای برای سوررئالیسم در ادبیات به روز شد.
در این پرونده یادداشتی دارم با عنوان «ردپای عرفان و ادبیات ما در سوررئالیسم فرانسوی» که در آن به تاثیرگرفتن سوررئالیستهای فرانسوی از عرفان و ادبیات عرفانی فارسی پرداخته شده است. خواندن و دانستن اش خالی از لطف و فایده نیست.

لینک



 
هفته کتاب و کتابخوانی و جلسه ادبیات ملل
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٦  

 

قرار است که در سی و هشتمین جلسه ادبیات ملل، رمان های «دیو باید بمیرد» نوشته نیکلاس بلیک و «زنانه نیست» نوشته پی دی جیمز را با همراهی آقای مهرداد مراد بازخوانی و بررسی کنیم. و از ادبیات پلیسی بریتانیا بگوییم و بشنویم.

 هفته کتاب و کتابخوانی هم هست و یکی از اهداف جلسات ادبیات ملل، همین ترویج کتاب و کتابخوانیست. پس، وقت خوبیست که شما هم از این جلسه، به جمع کتابخوانهای ادبیات ملل بپیوندید.
ضمنا ورود به این جلسه و سایر جلسات ادبیات ملل، برای عموم آزاد و رایگان است.

پس منتظریم: ... پنجشنبه 27 آبان ساعت 15، خانه اندیشمندان علوم انسانی



 
معرفی کتاب: می‌میرم برای دیدنت
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٢  

معرفی کتاب: می میرم برای دیدنت(رمان نوجوان)

نویسنده: کیت کلایس

مترجم: رویا پورآذر

ناشر: منظومه خرد

160 صفحه مصور

 

خلاصه داستان:

داستان کتاب درباره نویسنده پا به سن گذاشته و مشهور کتابهای کودک و نوجوان، به نام گرامپلی است که مجموعه ای از داستانهای «رام کننده اشباح» را نوشته و حالا حدود بیست سال است که ذهنش قفل شده و نمی تواند سیزدهمین کتاب این مجموعه را بنویسد. او که اوضاع اقتصادی‌اش هم پاک به هم ریخته، خانه دنج و مرموزی را برای سه ماه تابستان اجاره می کند تا در خلوت آن خانه بتواند کتابش را بنویسد. اما آنجا به طور ناخواسته و عجیبی با پسربچه‌ی صاحبان خانه همخانه می شود و همچنین با شبحی که سازنده و مالک قبلی خانه بوده و حالا در آنجا ساکن است.

در ابتدا گرامپلی خودخواهانه نمی تواند حضور پسربچه(سیمور) را بپذیرد و وجود شبح(خانم آلیو) را باور نمی کند تا سلسله اتفاقاتی می افتد و در نهایت نه تنها او را باور کرده بلکه با او در نگارش داستان همکار می شود. همچنین نسبت به شبح تعلق خاطر پیدا می کند. سرانجام این سه شخصیت با کمک هم داستانهایی می نویسند و منتشر می کنند و ... .

درونمایه داستان: تقبیح خودخواهی و توصیه به ترک آن – امید و تلاش برای موفقیت – دوستی و عشق و درکنار هم ماندن

همچنین در لایه ای عمیق تر هر سه شخصیت دارای وجه اشتراکی هستند؛ هر سه تجربه ای تلخ داشته اند؛ تجربه‌ی «ردشدن» و «دست رد به سینه خوردن». گرامپلی، بیست سال پیش در یک رابطه عاطفی شکست خورده و ترک شده است. سیمور نیز در حال حاضر از سوی پدر و مادرش با بی‌مهری ترک شده. آلیو هم که در زمان حیات داستان می نوشته، هیچکدام از کتابهایش توسط هیچ ناشری در دنیا پذیرفته نشده و از سوی همه آنها رد شده.

فرم رمان بدیع و جذاب است. و از قالب نامه نگاری برای روایت داستان استفاده شده. کاراکترها با نوشتن یادداشت‌هایی برای هم، با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند. همنچنین جا‌به‌جا مطالب روزنامه محلی به شکل یک روزنامه دوبرگی با تصویر و آگهی و اخبار و گزارش، عینا آمده است.

فونت نوشته‌ نامه‌های هر یک از شخصیت‌ها منحصر به فرد و متفاوت با دیگری‌ست.از تصویرآرایی نیز به بهترین شکل  و در خدمت فهم بیشتر داستان استفاده شده است.

به نظر می رسد که این کتاب از جهت سادگی داستان و محدودبودن دایره واژگان و استفاده از تصویرآرایی، برای گروه سنی «د» مناسب است. 

پیشنهاد می کنم تجربه لذتبخش مطالعه این رمان نوجوان را از دست ندهید و یا بچه های‌تان را به لذت خواندن یک داستان خوب برسانید.



 
تَرکِ دوستان
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۸  


شیخ اجل، سعدی در گلستان می‌فرماید:

دوستی را که به عُمری فراچنگ آرند، نشاید که به یک دَم بیازارند.

سنگی به چندسال شود لعل‌پاره ای
زنهار! تا به یک نفَسش نشکنی به سنگ


و خواجه شمس الدین محمد حافظ، می گوید:

حقوقِ صحبتِ ما را به باد داد و برفت
وفای صحبت یاران و همنشینان بین


آنچنان که روشن است و البته نظر من نیز موافق آن، تَرکِ دوستان یا جداشدن از دوستان به زعم شیخ اجل شایسته نیست و تلویحاً می گوید که نشانه‌ی «بی‌خردی» است و به زعم خواجه‌ی شیراز، نشانه‌ی «بی‌وفایی». تا شما آن را نشانه‌ی چه بگیرید!



 
خبر: بررسی ادبیات پلیسی-کاراگاهی بریتانیا
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۸  

 

خبرگزاری مهر:

دو رمان «قتل راجر اکروید» و «درنده باسکرویل» در سی و هفتمین جلسه از سلسله نشست های ادبیات ملل بازخوانی و نقد و بررسی می شوند.

به گزارش خبرگزاری مهر، رمان های «قتل راجر اکروید» اثر آگاتا کریستی و «درنده باسکرویل» نوشته آرتور کانن دویل، در سی و هفتمین جلسه از سلسله نشست‌های ادبیات ملل، بارخوانی و بررسی می شود.

جلسات بازخوانی ادبیات ملل، با هدف بازخوانی متون داستانی ماندگار سایر ملل و لذت از رمان خوانی و ترویج فرهنگ کتابخوانی در پنجشنبه های آخر هر ماه برگزار می شود و شرکت در این جلسه برای عموم علاقمندان ادبیات داستانی و کتابخوان ها آزاد است.

 روز پنجشنبه  ۲۹ام مهرماه، ساعت ۱۵، نشست بازخوانی رمان های «قتل راجر اکروید» و «درنده باسکرویل» با محوریت بررسی ادبیات پلیسی_کارآگاهی بریتانیا با حضور رامین رامبد مترجم و مصطفی علیزاده نویسنده و منتقد روز پنجشنبه ۲۹ مهر از ساعت ۱۵ در خانه اندیشمندان علوم انسانی واقع در خیابان نجات الهی نبش خیابان ورشو برگزار می شود.



 
ذکری از حافظ
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۱  

 

حکایت کنند که در وقتی که سلطان صاحبقران اعظم، امیر تیمور گورکان فارس را مسخّر ساخت و شاه منصور را به قتل رسانید، خواجه حافظ در حیات بود. کس فرستاد و او را طلب کرد. چون حاضر شد، گفت: من به ضربِ شمشیر آبدار اکثر ربعِ مسکون را مسخّر ساختم و هزاران جای و ولایت را ویران کردم تا سمرقند و بخارا که وطن مألوف و تختگاه من است، آبادان سازم. تو مَردک، به یک خال هندوی ترک شیرازی سمرقند و بخارای ما را می فروشی؟ در این بیت که گفته ای:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم، سمرقند و بخارا را

خواجه حافظ زمین خدمت بوسه داد و گفت: ای سلطان عالم، از آن نوع بخشندگی است که بدین روز افتاده ام!
سلطان صاحبقران را این لطیفه خوش آمد و پسند فرمود و با او عتابی نکرد، بلکه عنایت و نوازش فرمود.

از «تذکره دولتشاه سمرقندی»، به تصحیح ادوارد براون

* بیستم مهرماه، سالروز بزرگداشت خواجه شمس الدین محمد است

مقبره قدیمی حافظ

مقبره حافظ در قرن گذشته