من آواز قورباغه ها را می فهمم !
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥  

 

لای نیزارها، انگار، کنسرت قورباغه ها برپاست. می خوانند و می خوانند. نه یکی و دوتا؛ که شاید صد یا صدها قورباغه همنوا شده اند. از ته دل می خوانند؛ می فهمم. چه آوازی را می خوانند؟ نمی دانم. به نظرم آشناست. جایی شنیده ام شاید. یادم نمی آید. خسته نمی شوند از خواندن. یکریز می خوانند. باد لابلای نیزار می افتد. انگار رهبر ارکسترشان است. لحظه ای سکوت می کنند و دوباره اوج می گیرند. این سکوتشان به اندازه ی صدم ثانیه ای است. صدم ثانیه ای که من می فهمم. آوازشان با رقص باد لابلای نی ها عوض می شود انگار.

من قورباغه ها را می فهمم. دردشان شاید درد من باشد. یا نه؛ شاید درد من، همان درد آنهاست. زندگیشان را می شناسم. روزی مثل آنها بوده ام. دو جور زندگی کردن آسان نیست. من دو زندگی داشته ام؛ یکی روی زمین، بین مردم و کنار تو در قفسی که ساخته بودی برایم. و دیگری در ناکجاآباد. در کویری یا جنگلی یا دل کوهی که اسمش را نمی دانم. اصلاً هیچ کدامشان اسم نداشتند که بدانم. جنگل فقط جنگل بود و کویر، فقط کویر. توی نقشه جغرافیای تو نبودند. ...

 

این متن، قسمتی از داستان «من آواز قورباغه ها را می فهمم» از مجموعه داستان های کوتاهم است که به زودی، در کتابی با نام «مردها دور هم جمع می شوند» آماده و منتشر می شود.



 
ملت فرهنگ دوست!
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸  

 

سفر قبلی ام به استانبول، سفری کاری بود و فرصت نکرده بودم که دیدنی های استانبول را ببینم. اما در سفر اخیر (که البته بسیار کوتاه بود) این فرصت دست داد تا سری بزنم به برخی از اماکن تاریخی این شهر. یک صبح و بعد از ظهر را در مسجد سلطان احمد و مسجد(یا کلیسای) ایاصوفیه و محوطه اطراف گذراندیم.

مسجد سلطان احمد زیبایی و جاذبه های خاص خود را داشت و ایاصوفیه نیز (که به قول حسین، کلیسایی که به زور مسجد شده بود و نشده بود!) عظمتی داشت. از این ها بگذریم، که این چند خط را برای این ننوشتم که از اماکن باستانی و دیدنی استانبول گفته باشم.

نکته ای که توجهم را جلب کرد و بسیار جالب و البته تاسف بار و دردآور بود، این بود که تقریباً در این 6-7 ساعتی که در این دو مکان تاریخی بودم، به جز گروه هشت نفره خودمان، من هیچ ایرانی دیگری ندیدم. توریست ها از همه نقاط دنیا بودند: چین،ژاپن، اروپای شرقی، اروپای غربی، اسکاندیناوی و حتی عرب. اما از ایران هیچ کس نبود(به جز ما).

به دوستانم گفتم که «شب که می رویم مرکز خرید, خواهید دید ایرانی ها کجا هستند!». و همین هم شد. عصر رفتیم به یکی از مراکز خرید چندطبقه استانبول و در هر فروشگاه که می رفتم لااقل دو ایرانی می دیدم.

واقعا دردآور است این فقر فرهنگی. در کشور خودمان پوشاک مرغوبی که قیمت مناسب داشته باشد حتما نیست که شهروندان ایرانی این همه پول هزینه می کنند بروند یک کشورخارجی تا تمام وقت خود را در مراکز خرید بگذرانند. و اگر وقت کردند (که قطعا خرید به آنها این وقت را نمی دهد) و حال داشتند(که ایضاً به دلیل قبلی، نخواهند داشت!) سری هم ، فقط برای خالی نبودن عریضه، به جایی بزنند و خیلی زود دوباره راهی مراکز خرید اطراف آن شوند.

حالا مدام بشینیم و بگوییم که «ما ملتی با فرهنگ 2500 ساله هستیم و توی دنیا روی دستمان نیست»!

خسته نباشیم!

(نکته ای دیگر از ایرانی ها و مساله خرید باقی مانده که در پست بعدی شاید بدان اشاره کنم)



 
مه؛ شعری از شاملو
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤  

بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم مه عرق می ریزدش آهسته
از هر بند

***


 بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر
 سگان قریه خاموشند
 در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه
در درگاه می بیند به چشمش قطره
اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
 بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند

 
***


بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته، لب بسته ، نفس بشکسته در هذیان گرم مه، عرق می ریزدش
آهسته از هر بند...

احمدشاملو



 
زمستان
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩  
 

 

نه؛ این زمستان هم «بخار»ی ندارد؛ نه برفی و نه سوزی و نه سرمای استخوان سوزی!که روزها، خود را لای پالتو و شال گردن بپیچانیم و توی خیابان های برف زده ی خلوت، قدم بزنیم تا شانه هایمان  سپید از برف شود. و شبها، حتی اگر شومینه و کرسی نباشد، لحاف گرمی باشد که از زیر آن، جم نخوریم!

نه؛ این زمستان هیچ ندارد. دیگر چه شور و چه شوقی و چه دردی که  حتی بخوانیم :

« هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...
زمستان است...»


زمستان هم مثل این روزهای ما بی بخار است؛ زمستان هم زمستان های قدیم!

 


 
تلخ!
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦  
 

 

 

جمله ی «دوستت دارم» دوباره بی اختیار   توی ذهنم وول خورد؛

دهانم تلخ شد!

 «داشتن» که بد نیست؛

 «دوست» هم واژه ی مقدسی است.

                 «تو» تلخی!

 


 
درک ‹‹ اجر و ثواب›› ؛ تا عمق جانمان!
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤  

1- دیروز که رفته بودم انقلاب . توی میدان انقلاب شاهد یک منظره باشکوه و مومنانه بودم. یک دسته ی سواره شامل چند دستگاه وانت حامل عزاداران و چند راس اسب و سوارانشان و چند شمشیر زن و زره پوش توی مسیر ویژه سامانه بی آر تی(اتوبوس تندرو) راه افتاده بودند. مردم پیاده هم ایستاده بودند و نگاهشان می کردند. من هم از توی اتوبوس نگاهشان کردم . و بعد نگاهم رفت تا آخر این دسته و 7 اتوبوس تندرویی که پشت آنها منتظر به صف شده بودند. سرم را چرخاندم تا ابتدای دسته سواره عزادار را ببینم. تقریبا 7-8 اتوبوس هم از آن طرف معطل بودند.

بعد که از کنار آن اتوبوس های خط ویژه عبور کردم دیدم تا خرخره پر از مسافر هستند. حساب کردم اگر توی هر اتوبوس 50 تا 60 نفر باشند، آنوقت با ضرب در عدد 14 به عددی حدود 800 می رسیم!. یعنی 800 نفر در این اتوبوس ها در انتظار بودند تا این دسته پس از آنکه ثواب و اجر لازم را برد , حرکت کند و یا از مسیر ویژه خارج شود.

خدا خیر دهد عاملین این اتفاق مومنانه را ، که به 800 نفر اجر و ثوابی بی پایان رساندند!

 

2- امشب که به خانه آمدم. حدود ساعت 12 و نیم بود. دسته عزادار توی خیابان اصلی، جلوی تکیه اش جمع شده بود  و صدای طبل و زنجیر و داد و فریاد نوحه خوان بر آسمان بود. آمدم خانه. پنجره ها بسته بود. اما صدای عربده نوحه خوان انگار از پنجره های بسته بهتر و شفاف تر می رسید. تا ساعت یک و پنج دقیقه صبح حضرت آقای نوحه خوان از عمق جان و از ته ریه ها و حدفاصل معده و روده داد می زد. عربده می کشید. به خدا قسم که «عربده» می کشید و هیچ مبالغه ای در کار نیست! این نوع عربده کشی - که رسم هرساله ی هیئت عزاداری خیابان ماست- را من در هیچ هیئت عزاداری دیگری ندیدم. نمی دانم آیا فکر می کنند که هر چه بیشتر داد بزنند ثواب بیشتری می برند یا تنشان می خارد برای فحش و ناله و نفرین مردمی که آزار دیده اند و خواب به چشمشان حرام شده.

الان که این مطلب را می نویسم و بی ویرایش در وبلاگ می گذارم ساعت حدود 1:25 صبح است و صدای طبل وزنجیر و عربده تازه خاموش شده است.

حسین بن علی(ع) حقیقتاً مظلوم است. مظلوم تمامی عصرها!



 
رفیقی برای نوشتن
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢  

 

بعضی وقت ها سیگار، می شود یک رفیق و همراه خوب؛ برای تنهایی. برای نسوختن؛ می سوزد تا تو گرم شوی؛ تا تو خستگی در کنی.

گاهی سیگار می شود رفیقی برای نوشتن. می شود با چند نخ سیگار و یک لیوان چای، کلی چیز نوشت!


کی بود که می گفت: قاتل آدم، دوست آدم نمی شود!؟

 



 
نوش کنید! میوه تقلید را
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳  

شاید تا حالا بیش از ده بار برایم ایمیل آمده که:

بخوانید وچند بار بخوانید تا ضرب آهنگ درونی این غزل و حال مولانا را حس کنید و از عمق وجودتان بفهمید آنچه را که او گفته است

تقدیم به سوختگان راه مولانای روم...آن آشنای دیرینه  (!!)

نوش کنید کلام مولانا را...

 

نه مرادم، نه مریدم

نه پیامم، نه کلامم

نه سلامم، نه علیکم

... ( و الی آخر!!)

 شاید بیش از ده بار روی این شعر در وال دوستان کامنت گذاشته باشم که : به تار سیبیل همان حضرت مولانا که این شعر از مولانا نیست! و دوباره ایمیل هایی می رسد و دوباره در وال دوست دیگری می بینم که نوشته شده: «غزلی زیبا از مولانا جلال الدین بلخی رومی»

اگر این شعر را یک بار با اندکی(فقط اندکی) دقت ادبی بخوانیم و اگر فقط دو تا غزل مولانا را همان دقت خوانده باشیم می توانیم به راحتی آب خوردن تشخیص دهیم که جنس کلام این شعر با آن «غزلیات» مولانا چقدر متفاوت است. تفاوتش از ثری تا به ثریاست!

نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای اولین بار این تخم لق را دهان خلائق شکست و این بازی را راه انداخت.

خود جناب شاعر هم که آفتابی نمی شود! شاید کلی خوشحال است از اینکه شعرش را آنقدر بالا برده اند که به مولانا منسوب کرده اند. شاید هم کلی پکر است از اینکه شعرش را برداشته اند و نامی هم ازش نمی برند!

 همه این ها را گفتم، اما این را نگفتم که « اصلاً  مصطفی علیزاده،به تو چه که جماعت این شعر را به اسم مولانا همه جا دارند پخش می کنند؟! تو هم عرضه داری، یک نیمچه غزلی بگو و به اسم سعدی توی نت پخش کن. کی حال داره بره  بین آن همه غزل سعدی دنبالش بگردد !»

و جواب: «مگه مجبوریم هرچه دیگران می گویند و می نویسند تکرار کنیم، آن هم با افتخار!؟   خلق را تقلیدشان بر باد داد!»

حالا نوش کنید! نه کلام مولانا را، که میوه تقلید را! و تقلید، همین دست به دست گرداندن این شعر است تا از قافله عقب نمانده باشیم!



 
از وسوسه هایی برای نوشتن(1) - «همه افق»
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱  

وقتی بعضی قصه های نویسندگانی را که حالا اسم و رسمی پیدا کرده اند و قصه هایشان را ناشرین مهم و برجسته چاپ می کنند، می خوانم، عجیب اعتماد به نفس پیدا می کنم!

با خودم می گویم که همه این 6-7 کتاب سرکار خانم یا جناب آقای نویسنده از این جنس قصه هاست!؟ بعد فکر می کنم که نه! آن یکی کتاب و آن دیگری کلی جایزه برده است و فان رمانش مورد توجه منتقدان قرار گرفته و چه و چه!  بعد بی خیال آثار نویسنده مذکور می شوم و ترجیح می دهم که فکر کنم که: «پس من هم می توانم !» و شروع می کنم به نوشتن داستان!

بعضی وقت ها، بعضی نویسنده ها با خواندن آثار مهم و قوی داستانی تحریک به نوشتن می شوند. و

بعضی وقت ها ، بعضی نویسنده ها با خواندن قصه های درب و داغان نویسنده هایی که نامشان  را با 5-6 اثر به ما شناسانده اند و عنوان پر طمطراق «داستان نویس» را یدک می کشند. و

بعضی نویسنده ها هم در هر دو صورت تحریک و وسوسه به نوشتن می شوند؛ این بعضی ها اساساً دنبال بهانه می گردند تا بنویسند.

 * * *

دیروز «همه ی افق» خانم فریبا وفی را خواندم. مجموعه ای متشکل از 8 داستان کوتاه. من تا پیش از این کتاب، هیچ اطلاعاتی درباره زندگی شخصی ایشان نداشتم. (زندگی شخصی، نه حرفه ای. وگرنه موفقیت های رمان های پرنده من و در رویای تبت و جوایزی که این دو رمان برده اند را اهالی داستان می دانند). اما وقتی قصه های این مجموعه را خواندم حدس زدم که: 1- خانم وفی احتمالا بین 40 تا 50 ساله است. 2- قطعاً و حتماً ایشان از شهرستان به تهران مهاجرت کرده اند. (در چند تا از قصه ها راوی یا قصد مهاجرت به تهران را دارد یا مهاجرت کرده است!) 3- به احتمال بسیار زیاد، از تبریز به تهران آمده اند. و یکی دو نکته دیگر که نمی گویم. بعداً‌ که در اینترنت نام ایشان را جستجو کردم، دیدم اشتباه نکرده ام ابدا.

قصه های مجموعه «همه ی افق» را که می خواندم از پرگویی و پراکنده گویی نویسنده، اول تعجب کردم و بعد کلافه شدم. ظاهرا نویسنده اصلاً توجهی به تکنیک های روایت و قواعد داستان کوتاه مدرن نداشته و تا دلش خواسته در یک داستان کوتاه، از «همه جا» حرف زده. البته یکی دو داستان این مجموعه استثناست. قصه های «بعد از پایان و بازار طلا» از این حیث متفاوتند با بقیه قصه های مجموعه.

به نظرم هیچ کدام از قصه های این کتاب، به جز داستان «بعد از پایان»، در خاطره و یاد ما-به عنوان خواننده- نمی ماند. اگر بتوانیم و حوصله کنیم که قصه ها را تمام کنیم. آن «قصه» با به پایان رسیدن خواندنش، برای ما «تمام» می شود و دیگر در ذهن نمی ماند. اساساً دلیلی وجود ندارد که قصه های «همه افق» در ذهن و یاد بماند. در این قصه ها هیچ چیز جدیدی عرضه نشده است. شخصیت هایی ارائه شده که تیپ هستند و نه شخصیت و در حد همان تیپ می مانند. دغدغه های زن ایرانی بیان شده که بارها شنیده و خوانده ایم (و تلاشی هم برای به شیوه ی متفاوت گفتن این دغدغه ها هم نشده). فضایی ساخته شده که خسته شده ایم بس که بارها دیده ایم و ... .

در عمده ی این قصه ها عنصر ایجاز اساساً ‌بی معناست. شاید قلم نویسنده این مجموعه با این «از همه جا» و «زیاد» حرف زدن، مناسب رمان نویسی باشد تا داستان کوتاه نویسی.

این کتاب را که می خواندم، فکر کردم که زنانه نوشتن لابد می طلبد که این گونه داستان کوتاه هایی نوشته شود. بعد یاد مجموعه داستان ها «آمده بودی برای خداحافظی» میترا صادقی و «بازی عروس داماد» بلقیس سلیمانی افتادم. و حرفی را که در ذهنم زده بودم، پس گرفتم!

راستش را بخواهید، من دو قصه ی کتاب 90صفحه ای «همه افق» را ناتمام گذاشتم و حوصله نکردم بخوانم. به شما هم توصیه نمیکنم که این مجموعه را بخوانید. اما از حق نگذریم یکی دو قصه اش بد نبود.



 
ایستگاه آخر دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥  

 

 

 

سرانجام قطار دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری با 423 مسافر  به آخر خط رسید. داوران این جشنواره از بین 423 داستانک(فلش فیکشن) ارسال شده از سراسر ایران، در مرحله اول 60 اثر، و سپس 15 اثر برتر را انتخاب نمودند. در مراسم اختتامیه این جشنواره که در روز عید غدیر و در فرهنگسرای ارسباران برگزار شد، برگزیدگان معرفی و تقدیر شدند.

این هم لینک گزارش خبری مراسم اختتامیه از خبرگزاری کتاب ایران:

      تقدیر از 15 داستان‌نویس جوان در جشنواره داستان کوتاه پایداری

و     گزارش تصویری/اختتامیه دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری

 

اختتامیه دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری

تا اینجا که این پست، خیلی خبری شد! اما بعد:

برگزاری جشنواره ها و مسابقه های خصوصی و مستقل ادبی که جنبه ی مالی مسابقه در آن کمرنگ است به نظر من اتفاق بسیار خوشایندیست. داستان نویسان جوان از سراسر کشور دوست دارند که کارهایشان خوانده شده و بررسی و داوری شود تا عیار کار خود را بسنجند. برگزاری این جشنواره ها فرصتی است تا داستان نویسان آثار خود را به طور جدی مورد نقد قرار دهند و این تجربه ای  بسیار ارزشمند و فرصتی مغتنم است.

در مورد دو قصه ای که برای این جشنواره ارسال کرده بودم، این اتفاق برای من افتاد. و به جبر اینکه پای ‹‹جشنواره›› و ‹‹مسابقه›› در میان بود، خود را ملزم به مطالعه دوباره و چندباره مباحث تئوریک داستانی(گونه فلش فیکشن) نمودم. قصه هایم را نیز برای چند تا از دوستان کارگاه داستان خواندم و به این ترتیب برخی اشکالات کار را دیدم و برطرف نمودم. شاید اگر قرار نبود کارم در جشنواره دیده شود، جدیت کمتری به خرج می دادم.

 به نظرم حتی اگر جایزه مالی هم در این گونه جشنواره های مستقل و خصوصی در نظر گرفته نشود، باز هم داستان نویسان جوان استقبال خواهند کرد. چرا که اصل، چیز دیگری است برای آنها. آنها می خواهند که دیده شوند.

از این رو باید همت بانیان جشنواره داستان کوتاه پایداری را ستود. مدیران انتشارات هزاره ققنوس و سفیر اردهال. و نیز از داوران این جشنواره که با حوصله 423 داستان کوتاه کوتاه را خوانده و بررسی و داوری کردند، قدردانی نمود. خسته نباشید!

امیدوارم با توجه ویژه بخش خصوصی، این گونه جشنواره ها پرتعداد و پر رونق شوند که این، یقیناً رشد و گسترش ادبیات داستانی را در پی خواهد داشت.

* * *

اما از خود جشنواره  و مسابقه که بگذریم، یک اتفاق مبارک دیگری در حاشیه جشنواره افتاد و آن انتشار کتاب "فلش فیکشن" از سری کتاب های "آشنایی با گونه های داستان کوتاه" استاد جزینی بود. جواد جزینی، پیش از این «آشنایی با داستان‌های مینی‌مالیستی و پلیسی» و «آشنایی با  گونه های داستان کودک» را از این مجموعه منتشر کرده بود. به نظرم این کتاب نیز همانند دو کتاب منتشرشده قبلی بسیار کاربردی و مفید است.

 

به دوستانی که قصد طبع آزمایی در عرصه داستانک یا همان فلش فیکشن را دارند( به ویژه صاحب وبلاگ بی صورتی که علاقه و اهتمامی ویژه به خلق داستان های فلش فیکشن دارد) توصیه اکید می شود که این کتاب را مطالعه نمایند.

 



 
جلسه نقد!...نقدِ نقد
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٠  

عصر چهارشنبه در جلسه نقد و بررسی کتاب ‍«یک شیوه برای رمان نویسی» نوشته ی حسین سناپور، از سری جلسات «نقدچهارشنبه» در دفتر نشر عصر روشن شرکت کردم و چند نکته بسیار مهم و تامل برانگیز بر من روشن شد.

اول آنکه تقریباً همه سخنرانانی که پشت میکروفون قرار گرفتند و نیز آنهایی که پشت میکروفون قرار نگرفتند و اظهارنظر کردند به این نکته ظریف اشاره کردند – والبته بسیار تاکید کردند- که: در این کتاب فقط یک شیوه برای رمان نویسی ارائه شده و نه دو شیوه یا بیشتر!

خوب شد که صاحب نظران و منتقدین خوب ما بر این نکته تاکید نمودند وگرنه ما که لابد دو سه صفحه اول کتاب را نخوانده بودیم و نمی دانستیم که نویسنده به طور مشخص به این نکته اشاره کرده است.

دوم- توانایی های منتقدان ایرانی بر من روشن شد و دریافتم که بخش قابل توجهی از منتقدان ما اصلاً نیازی ندارند کتابی را بخوانند تا درباره اش صحبت کنند یا در جلسه نقدش شرکت کنند. کافیست موضوع و نام کتاب را بدانند و به فهرستش نگاهی بیاندازند و احتمالا دو-سه صفحه ای از کتاب(ترجیحاً صفحات نخست) را بخوانند. همین؛ تمام است. حالا این صاجب نظران آماده اند تا در جلسه نقد آن کتاب ساعت ها صحبت کنند!

سوم- نکته جالب آنکه ظاهرا نویسندگان و منتقدان ما دچار کمبود جلسات تخصصی و غیرتخصصی(!) برای بیان نظرات خود هستند.(این رو به خدا جدی گفتم! و به نظرم حق هم دارند) از این روست که مترصد فرصتی هستند تا جلسه ای برای نقد کتابی ترتیب داده شود و بیایند. میدانی فراهم شود تا گویی بزنند. وقتی آمدند از همه جا حرف خواهند زد. حتی اگر لازم شود از در و دیوار هم. بعد هم اگر فرصت شد راجع به کتاب چند جمله ای خواهند گفت. البته روش درست تر ظاهرا آنست که آغاز سخن خود را با یکی دو جمله درباره کتاب شروع کنند و بعد بزنند به آن صحرایی که می خواهند و در آخر کلام خود، باز یکی دو جمله ای درباره کتاب بگویند.

قسمت عمده ای از مطالب طرح شده در این جلسه را می شد در هر جلسه مربوط به ادبیات داستانی، چه کتاب داستان باشد چه تئوری و یا هرچیز دیگر مطرح کرد.

چهارم- من تا حالا فکر می کردم که مدیریت چنین جلساتی یعنی هدایت بحث در مسیر درست و مرتبط با موضوع از پیش اعلام شده. اما ظاهراً مدیریت این جلسه نه تنها اهتمامی به هدایت بحث ها نداشت، بلکه با طرح سوالاتی در لابلای  صحبت های حاشیه ای، در هرچه بیشتر به حاشیه کشیده شدن بحث ها نقشی موثر و ستودنی داشت!

تنها فرد حاضر در جلسه که نویسنده نبود، به نحوه مدیریت جلسه و پرداختن به مباحث حاشیه و نپرداختن به خود کتاب اعتراض کرد که خداوند خیرش دهد. از آن پس جلسه جایگاه واقعی خود را پیدا کرد.

محمدحسن شهسواری که از ابتدای جلسه سکوت کرده بود، فکر کنم کلافه شد و بالاخره آمد پشت میکروفون و دقایقی درباره خود کتاب و مطالب مرتبط با رمان نویسی صحبت کرد و بعد هم نوبت نویسنده شد. و حسین سناپور هم درباره کتابش و رمان نویسی دقایقی حرف زد.

چندبار آرزو کردم که ای کاش کاری برایم پیش آمده بود و مجبور شده بودم که فقط 30-40 دقیقه پایانی جلسه حاضر باشم. حسنش این بود که نزدیک دو ساعت از عمرم را نجات داده بودم.



 
گاه یادمان می رود!
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤  

 

سوار پراید، یا نه، پژو ات هستی. توی خیابان. پشت چراغ قرمز ایستاده ای. پورشه مشکی شاسی بلندی می آید کنارت متوقف می شود. زیرچشمی نگاهی به پورشه می اندازی و بعد اگر بتوانی و زشت نباشد، نگاهی به راننده اش.

با خود فکر می کنی: «چه ابهتی! لامسب چی هست! ببین خدا به اینا داده و به ما نه... خدایا ما چی مون کمتره از اینا!؟ چرا به ما ندادی؟ ...» و شروع می کنی توی ذهنت به مرور نداشته هایت و مرور چیزهایی که دوست داری می داشتی و نداری. و فراموش می کنی خیلی چیزها را!

* * *

توی یکی از خیابان های پایین شهر هستی. از جلوی نانوایی رد می شوی. نانوایی خلوت است. پرایدت را ، نه پژو ات را گوشه خیابان پارک می کنی. می روی طرف نانوایی. روی در نانوایی یک برگ کاغذ چسبانده اند: «مشتری عزیز لطفا...» رد می شوی. بقیه اش را نمی خوانی. وارد نانوایی می شوی.

20 تا نان لواش می خواهی. پولت را می دهی. نان ها را یکی یکی تا می کنی. نگاهت می افتد به کاغذی که به دیوار زده شده. مشابه همان است که روی در  هم بود:

«مشتری عزیز، لطفاً تقاضای نسیه نفرمایید. نه یکی نه پنج تا، نسیه نمی دهیم»

با خود فکر می کنی: «5 تا نان لواش تقریباً 600 تومان. نسیه!؟ یعنی کسی هست که...»

دوباره یادت می آید. خیلی چیزها یادت می آید. خدا را شکر می کنی. پورشه را فراموش می کنی!

 

مصطفی علیزاده

 

استفاده از مطالب این سایت صرفاً با ذکر نام و آدرس سایت بلامانع است



 
چند سطر پریشان!
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۱  

این روزها که حال نوشتن و جمعیت خاطری نیست، اگر چیزی هم نوشته شود، لاجرم مشوش و پریشان خواهد بود. حتی لحن قلم و سیاق کلام نیز از جنسی دیگر می شود. مثل همین یادداشت که به ضرورت نوشته شده و پریشان ( و البته تا حدی ، شخصی) است. ضرورتش هم رهایی از انجماد و جلوگیری از خشکی قلم است و نه چیز دیگر.

1- مدتیست که درگیر کاری شده ام  و در هفته های آتی این مشغولیت، دوچندان نیز خواهد شد. یکی دو برنامه ای را که از پیش در نظر داشتم برای این ماهها، فعلا کنار گذاشته ام. اما سخت مانده ام که با این کمبود وقت، از بین دو علاقمندی و دلبستگی ام کدام را کنار بگذارم- البته برای مدتی. داستان و داستان نویسی را یا خمر کهن را؟ چه سخت!  همیشه آدمی بوده و این انتخاب هایش که سخت و نشدنی ست.

2-  دو-سه  روز پیش دوستی گفت: «چرا موهایت را کوتاه کردی؟ تازه ریخت هنری پیدا کرده بودی!» اول، کلی تعجب کردم که: ای بابا کجای ریخت ما هنری شده بود! و بعد نمی دانی چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم که ریخت هنرمندانه (به قول آن دوست- وگرنه جز موی بلند و آشفته چیز دیگری در کار نبود) را بهم ریخته ام. حالم بهم می خورد از این اداهای هنری- روشنفکری. موی بلند و پریشان، ریش کوتاه نشده، شال گردن های بلند و چندمتری و از این جور چیزها را می گویم که همه تان خوب می شناسید.

3- در چند روز گذشته دو فیلم خوب از وودی آلن دیدم. «ویکی کریستینا بارسلونا» و «شوهران و همسران» را. اولی، از کارهای تازه وودی آلن است و به مساله «عشق – هوس» می پردازد که لذت بردم از دیدنش. آن یکی دیگر، تقریبا 20 سال پیش ساخته شده و از همان دغدغه همیشگی وودی آلن مایه می گیرد: روابط زن-مرد؛ ‌زوج ها و کاویدن ریشه های روانی عدم ارتباط ها. فیلم دیالوگ محور است و شاید به مذاق همه خوش نیاید.

4- دوست داشتم مطالعه و بحث و کاوش در باب مرگ را که تازه آغاز کرده بودم، ادامه می دادم. زمینه های بحث و گفتگو را با چند تا از دوستان فراهم کرده بودیم. اما ای دریغ که فعلا مشغولیت ها مجال و فرصتی نمی دهد. اصلا ً، چقدر فرصت ما برای زندگی کم است؛ حتی آن اندازه نیست که با خیال راحت و خاطر آسوده، در باب مرگ بیندیشیم و بدانیم؟

5- ماجرای این اتفاق غیراخلاقی فوتبال ما هم که این روزها در هر جمعی نقل می شود و در اینترنت نیز، به نظرم با توجه به وضعیت فرهنگی-اخلاقی رو به انحطاط جامعه مان، اتفاق چندان غریبی نبوده-گرچه بسیار زشت بوده است. بالاخره «همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید»!

6- بعد از یک دوره ای که جنس قصه هایم متفاوت شده بود، حالا دوباره جنس قصه هایم کاروری شده. (گفتم: جنسش. نگویید که فلانی با تشابه و مقایسه خودش با کارور، کارت تبریک برای خود می فرستد و پپسی باز می کند!) لابد باید تحلیل روانشناختی کنم خودم را که چرا!؟

7- این روزهای پاییز زده ی آبان، انگار قرار نیست شیرین شود. اصلاً در این سالهای اخیر، ماه آبان، ‌همیشه برایم عجیب و پرحادثه بوده. خاطره خوشی از آبان ندارم. بگذرد زودتر این روزهای باقیمانده!

 



 
مسخ و پروانه شدن
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٦  

«یک روز صبح، همین که گرگور سامسا از خواب آشفته ای پرید، در رختخواب خود به حشره تمام عیار عجیبی مبدل شده بود.»

این جمله مشهور در ادبیات داستانی را آنها که «مسخ» کافکا را خوانده باشند، خوب می شناسند. خطوط آغازین این شاهکار کافکا را که می خوانیم، شاید دلمان برای گرگور سامسا می سوزد. یعنی لابد پیش خودمان فکر می کنیم که گرگور از اینکه می بیند تبدیل به حشره بزرگی شده چه حسی داشته. و اگر ما به جای گرگور بودیم، چه می شد!؟

این چه مسخی است که گریبان گرگور بیچاره را گرفته !؟ نه ترکیبی شیمیایی نوشیده شده و نه سحر و جادویی در کار بوده است. و نه پای هیچ نیروی فوق بشری دیگر. مسخ با یک اتفاق ساده و روزمره آمده است؛ یعنی «صبح که از خواب بیدار می شود»- مثل هر روز. آیا در این لحظه و این صبح است که گرگور مسخ شده است یا در این لحظه و این صبح «فهمیده است» که مسخ شده؟

آیا فقط گرگور و آن هم فقط در قصه مسخ می شود؟ آیا «گرگور»های دیگری هم هستند که گرچه هنوز به سوسک یا هر حشره عظیم الجثه دیگری تبدیل نشده اند، اما مسخ شده باشند؟ آیا انسانیتشان و انسجام روانی آنها هنوز پابرجا و استوار است؟  شاید روند از هم گسیختگی شان تدریجی در جریان است. یا نه؛ شاید مسخ صورت پذیرفته و می پذیرد. اما به شکلی دیگر؛ به شکلی غیر از حشره غول پیکر.

اینها سوالاتی است که در سه باری که مسخ را خوانده ام و در اوقاتی که به آن فکر می کنم در ذهنم یکی یکی می چرخند. به آدم هایی فکر می کنم که بدون آنکه به حشره تغییرشکل پیدا کرده باشند، استحاله شده اند. به گرگورها. نمی دانم که آیا من هم در حال استحاله هستم یا نه.

«مسخ» کافکا را اگر نخوانده اید، حتما بخوانید. حالا یا با ترجمه صادق هدایت یا ترجمه فرزانه طاهری، فرق چندانی نمی کند. ولی حتما بخوانید.

* * *

 محمدجواد جزینی در آخرین مجموعه خود، «کسی برای قاطر مرده گریه نمی کند»، داستانی دارد به نام «مرد و پروانه». ورای بحثهای فنی، این قصه از جهتی برایم بسیار جالب و تامل برانگیز است. «مرد و پروانه» دوباره ذهنم را درگیر مساله مسخ می کند.

اینکه یک «مرد» پروانه شده باشد، آیا مسخ است؟ یا درست تر بگویم: اینکه یک«پروانه» تبدیل به یک مرد شود، آیا مسخ شده است یا نوعی دگردیسی رخ داده است؟ «پروانه» بودن بهتر است یا «مرد» بودن – انسان بودن؟

مرز رویاهای «انسان»ی که روی تخته شکسته ای در دریای طوفانی قرار دارد، با واقعیت کجاست؟ آیا مرز روشنی به واقع می توان برای آن قائل شد؟ اینکه در رویا ببیند پروانه است و در بیداری انسان باشد، ( یا حتی برعکس!) یعنی چه؟ آیا باید نیم نگاهی به عقیده فروید و یونگ داشته باشیم که : رویاها افشاگر ذهن ناخوانده ما هستند ؟ یعنی پروانگی، ناخودآگاه فروخفته ماست؟ آخر مگر نه اینست که «رها بودن» در خودآگاه ما هم حضور دارد!؟

آیا وقتی آن سوار بر تخته پاره اسیر طوفان فکر می کند که از جهان رویا به جهان هوشیاری و حقیقت بازگشته ،کاملا بازگشته؟ هیچ نشانی از آن فراواقعیت باقی نمانده است؟ پس چرا هنوز مرد جداشده از پروانگی، نیمه دیگر زندگی خود را پروانه می بیند؟پس قضیه کرک ها چیست؟ ایا از واقعیت به دنیای رویا افتاده؟ پروانه بودن حقیقت است؟!

باید با نویسنده قصه «مرد و پروانه» که داستان نویسی را از او آموخته ام، کمی گپ بزنم؛ گفتگوی استاد و شاگرد. شاید بخشی از این پرسش ها، روشن شود و یا شاید پرسشهای جدید هم متولد شوند!

* * *

قرار است چهارشنبه  27 مهر، در محل کتاب سرای روشن، جلسه نقد داستان های مجموعه «کسی برای قاطر مرده گریه نمی کند» برگزار شود.

 در این نشست، نویسنده اثر و تعدادی از نویسندگان و منتقدان ادبی از جمله: محمد حسینی، ابراهیم مهدیزاده، پوریا فلاح، هادی نودهی، قباد آذر آئین، میترا صادقی، مرد علی مرادی و ... حضور خواهند داشت.

روز خوبی خواهد بود با شنیدن و گفتن درباره قصه های شنیدنی محمدجواد جزینی.

 

لینک خبر جلسه نقد:

خبرگزاری کتاب ایران  و   سایت «نقد چهارشنبه»

 

 



 
دلتنگی
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸  

 

دلم تنگ است...

دلم هوای آن شبِ درکه را کرده که با بچه ها رفته بودیم؛ بعد از افطاری خمرکهن. تا نزدیکای صبح حرف زدیم و خوردیم و تو مدام می گفتی «شما ایرانی ها چقدر می خورید!»

دلم هوای آن غروب پارک را کرده با نان و پنیر و انگوری که افطاری خوردیم. همان غروبی که جمع شده بودیم برای برنامه ریزی سفر؛ با رضا و حسین.

دلم هوای آن شبی را کرده که تا نیمه هایش گپ زدیم. موزیک بادالامنتی را می شنیدیم و تو یادداشت مقدمه راهنمای سفرمان را می نوشتی و من نگاهت می کردم.

دلم هوای شب درکه را کرده و زغال اخته هایی را که تا حواست نبود، دزدکی می خوردم و تو هی می زدی که «نخور مصطفی! خوب نیست برات... تو انجیر بخور!» همان شبی که کلی استخوان به جای گوشت ریختند توی دیزی و بهمان قالب کردند!

دلم هوای عصر کاشان را کرده؛ باغ فین. آن گوشه‌ی دنج حمام بود و آوازی که زمزمه می کردی:

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود...

شکاف شیشه بود و اسکناس هایی که از لای آن انداخته بودند برای مجسمه ها!

دلم هوای آن عصر اصفهان را کرده. مسجد جامع را می گویم. آن میز و صندلی های خاک گرفته اش را نشان کردیم که جلسه ای را همانجا برگزار کنیم! همه بودند. حتی قطره و سوگند هم.

دلم هوای شب کاشان را کرده که از خستگی خوابیده بودی و دلم نمی آمد برای شام بیدارت کنم. بیدار هم که شدی، تا ساعتی گیج می زدی و انگار توی عالمی دیگر بودی. همان شب که تا نزدیکای صبح بیدار بودیم با امین و رضا و مرتضی و آن شبحی که در خواب راه می رفت!

دلم هوای آن روز به یادماندنی ابیانه را کرده که مدام بهت زنگ می زدم که «کجایید؟» و تو که قلاب گرفته بودی – شاید برای رضا – که میوه میچید! مدام می گفتی:«چند دقیقه دیگه اونجاییم!» و چند دقیقه دیگه اونجا نبودی!

دلم هوای آن شب اصفهان را کرده که می خواستیم دم در خانه ات بساط کنیم و نمی گذاشتی! تا رفتیم و آن گوشه دنج را پیدا کردیم که تو حرف بزنی برایمان. همان شب تخت فولاد را می گویم.

دلم هوای آن شبی را کرده که خنکای فرحزاد را با چای و گردو و غزل گرم کردیم. هوای شیطنت های آن شب تو. و فالوده-بستنی سرد آن شب. و شب بیداری مان

دلم هوای دیزی خوری توی قهوه خانه سنتی را کرده؛ آن پنجشنبة آخر را می گویم. چقدر دلم می خواست با دوربین موبایلت سر فراغت عکس می انداختم و تو حواست نباشد! اما حواست بود!

دلم هوای آن شب آخر را کرده؛ شام آخر را می گویم: شیرین پلو! مثل دفعه قبلش شیرین نبود. ته مزه ای تلخ داشت. تلخی شام آخر را!

 دلم هوای خنده هایت را کرده... دلم هوای آرامشت را کرده... دلم هوای شعرخواندن هایت را کرده.. دلم هوایت را کرده... دلم...

* * *

دلم گرفته بود. دست و دلم به هیچ کار – حتی نوشتن هم- نمی رفت. گفتم چندخطی از دلتنگی هایم بگویم. شاید کمی دلم باز شود.

چند تا از دوستان خوب و خوانندگان وبلاگ برایم پیغام گذاشتند که فلانی چرا خاموشی و سکوت کرده ای؟ علت خاموشی این روزها را گفتم و از لطف این دوستان مهربان هم ممنونم.