از شطحیاتِ شیخِ شطاح؛ روزبهان بقلی
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٧  

«تمامی آسمان‌ها را دیدم که به سوی اعلی علّیّین راه گشوده‌اند. فرشتگان مقرّب و روحانیان را دیدم که گویی به جهت پایین‌آمدن‌شان در این عالم سرگردان بودند. در بهشت هیاهوی فراوانی بود. «رضوان» حوریان بهشتی را امر کرد تا چون عروسان دست‌و‌پایْ خضاب کردند. دسته‌ای از فرشتگان را دیدم که طبل‌ها و بوق برگرفتند و با اسباب لشکریان راهی شدند. در جلوی درگاه الهی طبل‌های ترکان را دیدم که آماده‌ی نواختن بود. از بارگاه حضرتش گل سرخ بر تمامی جهان و جهانیان پراکنده می شد. …»

روزبهان بقلی، کشف الاسرار، بند۱۴۵



 
ردپای عرفان و ادبیات ما در سوررئالیسم فرانسوی
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٥  


سایت کافه داستان با پرونده ای برای سوررئالیسم در ادبیات به روز شد.
در این پرونده یادداشتی دارم با عنوان «ردپای عرفان و ادبیات ما در سوررئالیسم فرانسوی» که در آن به تاثیرگرفتن سوررئالیستهای فرانسوی از عرفان و ادبیات عرفانی فارسی پرداخته شده است. خواندن و دانستن اش خالی از لطف و فایده نیست.

لینک



 
هفته کتاب و کتابخوانی و جلسه ادبیات ملل
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٦  

 

قرار است که در سی و هشتمین جلسه ادبیات ملل، رمان های «دیو باید بمیرد» نوشته نیکلاس بلیک و «زنانه نیست» نوشته پی دی جیمز را با همراهی آقای مهرداد مراد بازخوانی و بررسی کنیم. و از ادبیات پلیسی بریتانیا بگوییم و بشنویم.

 هفته کتاب و کتابخوانی هم هست و یکی از اهداف جلسات ادبیات ملل، همین ترویج کتاب و کتابخوانیست. پس، وقت خوبیست که شما هم از این جلسه، به جمع کتابخوانهای ادبیات ملل بپیوندید.
ضمنا ورود به این جلسه و سایر جلسات ادبیات ملل، برای عموم آزاد و رایگان است.

پس منتظریم: ... پنجشنبه 27 آبان ساعت 15، خانه اندیشمندان علوم انسانی



 
معرفی کتاب: می‌میرم برای دیدنت
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٢  

معرفی کتاب: می میرم برای دیدنت(رمان نوجوان)

نویسنده: کیت کلایس

مترجم: رویا پورآذر

ناشر: منظومه خرد

160 صفحه مصور

 

خلاصه داستان:

داستان کتاب درباره نویسنده پا به سن گذاشته و مشهور کتابهای کودک و نوجوان، به نام گرامپلی است که مجموعه ای از داستانهای «رام کننده اشباح» را نوشته و حالا حدود بیست سال است که ذهنش قفل شده و نمی تواند سیزدهمین کتاب این مجموعه را بنویسد. او که اوضاع اقتصادی‌اش هم پاک به هم ریخته، خانه دنج و مرموزی را برای سه ماه تابستان اجاره می کند تا در خلوت آن خانه بتواند کتابش را بنویسد. اما آنجا به طور ناخواسته و عجیبی با پسربچه‌ی صاحبان خانه همخانه می شود و همچنین با شبحی که سازنده و مالک قبلی خانه بوده و حالا در آنجا ساکن است.

در ابتدا گرامپلی خودخواهانه نمی تواند حضور پسربچه(سیمور) را بپذیرد و وجود شبح(خانم آلیو) را باور نمی کند تا سلسله اتفاقاتی می افتد و در نهایت نه تنها او را باور کرده بلکه با او در نگارش داستان همکار می شود. همچنین نسبت به شبح تعلق خاطر پیدا می کند. سرانجام این سه شخصیت با کمک هم داستانهایی می نویسند و منتشر می کنند و ... .

درونمایه داستان: تقبیح خودخواهی و توصیه به ترک آن – امید و تلاش برای موفقیت – دوستی و عشق و درکنار هم ماندن

همچنین در لایه ای عمیق تر هر سه شخصیت دارای وجه اشتراکی هستند؛ هر سه تجربه ای تلخ داشته اند؛ تجربه‌ی «ردشدن» و «دست رد به سینه خوردن». گرامپلی، بیست سال پیش در یک رابطه عاطفی شکست خورده و ترک شده است. سیمور نیز در حال حاضر از سوی پدر و مادرش با بی‌مهری ترک شده. آلیو هم که در زمان حیات داستان می نوشته، هیچکدام از کتابهایش توسط هیچ ناشری در دنیا پذیرفته نشده و از سوی همه آنها رد شده.

فرم رمان بدیع و جذاب است. و از قالب نامه نگاری برای روایت داستان استفاده شده. کاراکترها با نوشتن یادداشت‌هایی برای هم، با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند. همنچنین جا‌به‌جا مطالب روزنامه محلی به شکل یک روزنامه دوبرگی با تصویر و آگهی و اخبار و گزارش، عینا آمده است.

فونت نوشته‌ نامه‌های هر یک از شخصیت‌ها منحصر به فرد و متفاوت با دیگری‌ست.از تصویرآرایی نیز به بهترین شکل  و در خدمت فهم بیشتر داستان استفاده شده است.

به نظر می رسد که این کتاب از جهت سادگی داستان و محدودبودن دایره واژگان و استفاده از تصویرآرایی، برای گروه سنی «د» مناسب است. 

پیشنهاد می کنم تجربه لذتبخش مطالعه این رمان نوجوان را از دست ندهید و یا بچه های‌تان را به لذت خواندن یک داستان خوب برسانید.



 
تَرکِ دوستان
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۸  


شیخ اجل، سعدی در گلستان می‌فرماید:

دوستی را که به عُمری فراچنگ آرند، نشاید که به یک دَم بیازارند.

سنگی به چندسال شود لعل‌پاره ای
زنهار! تا به یک نفَسش نشکنی به سنگ


و خواجه شمس الدین محمد حافظ، می گوید:

حقوقِ صحبتِ ما را به باد داد و برفت
وفای صحبت یاران و همنشینان بین


آنچنان که روشن است و البته نظر من نیز موافق آن، تَرکِ دوستان یا جداشدن از دوستان به زعم شیخ اجل شایسته نیست و تلویحاً می گوید که نشانه‌ی «بی‌خردی» است و به زعم خواجه‌ی شیراز، نشانه‌ی «بی‌وفایی». تا شما آن را نشانه‌ی چه بگیرید!



 
خبر: بررسی ادبیات پلیسی-کاراگاهی بریتانیا
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۸  

 

خبرگزاری مهر:

دو رمان «قتل راجر اکروید» و «درنده باسکرویل» در سی و هفتمین جلسه از سلسله نشست های ادبیات ملل بازخوانی و نقد و بررسی می شوند.

به گزارش خبرگزاری مهر، رمان های «قتل راجر اکروید» اثر آگاتا کریستی و «درنده باسکرویل» نوشته آرتور کانن دویل، در سی و هفتمین جلسه از سلسله نشست‌های ادبیات ملل، بارخوانی و بررسی می شود.

جلسات بازخوانی ادبیات ملل، با هدف بازخوانی متون داستانی ماندگار سایر ملل و لذت از رمان خوانی و ترویج فرهنگ کتابخوانی در پنجشنبه های آخر هر ماه برگزار می شود و شرکت در این جلسه برای عموم علاقمندان ادبیات داستانی و کتابخوان ها آزاد است.

 روز پنجشنبه  ۲۹ام مهرماه، ساعت ۱۵، نشست بازخوانی رمان های «قتل راجر اکروید» و «درنده باسکرویل» با محوریت بررسی ادبیات پلیسی_کارآگاهی بریتانیا با حضور رامین رامبد مترجم و مصطفی علیزاده نویسنده و منتقد روز پنجشنبه ۲۹ مهر از ساعت ۱۵ در خانه اندیشمندان علوم انسانی واقع در خیابان نجات الهی نبش خیابان ورشو برگزار می شود.



 
ذکری از حافظ
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۱  

 

حکایت کنند که در وقتی که سلطان صاحبقران اعظم، امیر تیمور گورکان فارس را مسخّر ساخت و شاه منصور را به قتل رسانید، خواجه حافظ در حیات بود. کس فرستاد و او را طلب کرد. چون حاضر شد، گفت: من به ضربِ شمشیر آبدار اکثر ربعِ مسکون را مسخّر ساختم و هزاران جای و ولایت را ویران کردم تا سمرقند و بخارا که وطن مألوف و تختگاه من است، آبادان سازم. تو مَردک، به یک خال هندوی ترک شیرازی سمرقند و بخارای ما را می فروشی؟ در این بیت که گفته ای:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم، سمرقند و بخارا را

خواجه حافظ زمین خدمت بوسه داد و گفت: ای سلطان عالم، از آن نوع بخشندگی است که بدین روز افتاده ام!
سلطان صاحبقران را این لطیفه خوش آمد و پسند فرمود و با او عتابی نکرد، بلکه عنایت و نوازش فرمود.

از «تذکره دولتشاه سمرقندی»، به تصحیح ادوارد براون

* بیستم مهرماه، سالروز بزرگداشت خواجه شمس الدین محمد است

مقبره قدیمی حافظ

مقبره حافظ در قرن گذشته



 
روایت مهرماهی؛ قیل‌و‌قال مدرسه
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۳  

 

کلکسیونت را بیار ببینم تا فالِت بگیرم! *

مصطفی علیزاده

* این یادداشت در شماره 22 هفته‌نامه کرگدن در پرونده «قیل‌و‌قال مدرسه» منتشر شده است.

هفته نامه کرگدن

قدیم‌ترها خبری از موبایل و تبلت نبود و کنسول‌های بازی هم این‌طور پیشرفته نبودند و دستِ بالا یک «تی‌وی‌گِیم» بود، یا کمی بعدتر «آتاری 1600» که آن را هم، همه نداشتند. اینطوری بود که سرگرمی و دلخوشی بچه مدرسه‌ای‌ها به جای «کلش آف کلنز» و «رزیدنت اویل»، فوتبال و بازی و ورجه وورجه توی کوچه و خیابان بود، یا بازی‌های فکری که البته فقط برای بعضی‌ها بازی بود و برای بعضی دیگر مسخره‌بازی و حوصله‌سَربَر. آن زمان یک دلخوشی خاص هم بود که البته آن هم برای همه نبود: جمع‌کردن انوع و اقسام چیزها؛ چیزی توی مایه‌های کلکسیون‌بازی. از انواع مداد و مدادتراش و پاک‌کن گرفته تا تمبر و تیله و کاشی و عکس‌های فوتبالیست‌ها و بریده مجله‌های ورزشی و برچسب‌ها و کاغذهای آدامس فوتبالی.

من پاک‌کن جمع می‌کردم. لوازم‌التحریرفروشی‌های محله‌های اطراف را مدام سر می‌زدم و با پول توجیبی‌هایم،پاک‌کن‌هایی با شکل‌های مختلف می‌خریدم. چندتایی هم از خواهرم کش رفته بودم. او پیش‌کسوت بود و کلکسیون پاک‌کن‌هایش خیلی ویژه و کامل و وسوسه‌کننده بود. توی کلکسیون من، هواپیما و ماشین و دوربین عکاسی و ماشین‌حساب و کفِ‌پا از بقیه پاک‌کن‌ها خاص‌تر و محبوب‌تر بود. خواهرم چند تا پاک‌کن بیشتر داشت: یک تلفن صورتی که دوبار کش رفتم و هر دوبار به فردا نرسیده با کتک پسش دادم. دو تا هفت‌تیر لیمویی و نارنجی هم داشت که خودش آن یکی را که لیمویی بود، بهم بخشید. یک پاک‌کن ساندویچی و یک کتونی قرمز شبیه کتونی‌های آل‌استار هم بود که تحت محافظت شدید خواهرم بود و هیچ‌وقت هم برایشان نقشه‌ای نکشیدم.

کلکسیون پاک‌کن‌های من بین بچه‌های کلاس چهارم الف معروف بود. یعنی از روزی معروف شد که معلم‌مان گفته بود کسانی که کلکسیونی دارند با خودشان بیاورند سر کلاس.گفته بود داشتن کلکسیون‌ها و نوع آن، راز شخصیت آدم‌ها را فاش می کند. بعد از امتحانات ثلث دوم بود و کارنامه‌ها را گرفته بودیم و قرار بود آن روز، بعد از زنگ تفریح دوم به شاگردان ممتاز جایزه بدهند. زنگ دوم، وقت رونمایی از کلکسیون‌ها بود. خانم معلم پاک‌کن‌های من را که دید، خوشش آمد و گفت «باریکلا. چه کلکسیون خوبی! تو بزرگ که بشی، حتماً آدم خلاق و موفقی می‌شی. مطمئنم یه کسی می‌شی واسه خودت». آن‌موقع کیف کردم. بعداً که بزرگتر شدم و دیپلم گرفتم فهمیدم که قرار نیست همیشه همه حرفهای معلم‌ها درست از آب دربیاید؛ من نه آدم موفقی شدم و نه کسی شدم برای خودم.

علی باقری کلکسیون مداد داشت. مارک‌ها و رنگ‌ها و شکل‌های مختلف. او هم کلی به‌به و چه‌چه شنید. خانم معلم گفت «معلومه که تو نویسنده می‌شی». حالا از او خبر ندارم که نویسنده شده یا نه، ولی دبیرستان که بودم، یک بار دیدمش. می‌گفت تابستان‌ها با پدرش از این شهر به آن شهر می‌رود. پدرش راننده تریلی بود و علی را می‌برد تا خَم و چَم کار را نشان دهد.

فرزاد نجاری کلکسیون تیله‌های سه‌پَر داشت. تیله‌های خوشرنگ که لنگه نداشتند. خانم معلم گفت «اینم مجموعه خوبیه. بزرگ که شدی برات کلی خاطره زنده می‌کنه. توی خونه نگهشون دار. فقط حواست باشه تیله‌بازی نکنی که کار زشتیه». فرزاد پسر حرف‌گوش‌کنی بود. گفت چشم. ولی چندروز بعد که دوباره چندتایی از تیله‌هایش را آورده بود مدرسه، بعد از تعطیلی، توی کوچه با اصغرقاسمی شرطی سرِ توپ چهل‌تکه اصغر تیله‌بازی کرد و تیله‌هایش را باخت و با گریه برگشت خانه. احتمالا حالا که فرزاد بزرگ شده، اگر تیله‌ای هم برایش باقی‌مانده باشد، یادشان که می‌افتد افسوس تیله‌هایی را می خورد که به اصغرقاسمی باخت.

 احمد عنبرستانی از آن بچه‌لات‌های کلاس بود. با خوشحالی کلکسیون تیزی‌اش را آورده بود. تیزی که می‌گویم منظورم چاقو نیست. چیزی بود که خودِ احمد ساخته بودشان و بهشان می‌گفت «تیزی». انواع و اقسام لوله خودکارها در رنگ‌های مختلف را برداشته بود و سرِ آنها را با شعله گرم کرده بود و تیغه‌ی مدادتراش را روی آن‌ها چسبانده بود. حدود بیست‌تا لوله خودکار داشت که روی یک یا دو سرشان تیغه‌ی تراش کار گذاشته شده بود. خانم معلم که این‌ها را دید، بلافاصله مبصر کلاس را فرستاد پیِ آقای ناظم. کلکسیون را ضبط‌شده به همراهِ گوش احمد تحویل ناظم داد و گفت «اگه آدم الان نشی، بعداً خلافکار و دزد و قاتل ازت در می‌آد». احمد تا سه روز، صبح تا ظهر پشت درِ اتاق مدیر ایستاده بود. یک روز مادرش آمد. روز بعد پدرش را آوردند مدرسه و روز سوم هم جفتشان آمدند تا بالاخره احمد بخشیده شد و آمد نشست سر کلاس. نمی‌دانم الان احمد چه کار می‌کند. زنده است یا مرده؛ کسی را کشته یا کسی توی دعوا او را کشته! فقط امیدوارم که پیش‌بینی خانم معلم درباره او هم غلط از آب درآمده باشد. پسر بدی نبود. دو بار توی دعوا اگر نیامده بود به کمکم، بدجور کتک خورده بودم.

احسان ناصری همیشه شاگرد ممتاز می‌شد. او گفت کلکسیونی ندارد ولی چندتایی کره زمین دارد. انتظار داشتیم خانم معلم مثلا بگوید که احسان بزرگ که شود جهانگرد یا جغرافی‌دان می شود. اما خانم معلم چیزی نگفت. فقط زل زد به احسان و انگار فکرش مشغول شده باشد، زیرپوستی لبش را گاز گرفت. همین.

بعد از زنگ تفریح، سرِ صف توی حیاط جوایز را دادند. احسان ناصری که ثلث اول شاگرد سوم شده بود و یک کره زمین کوچک جایزه گرفته بود، این‌بار شاگرد دوم شده بود و جایزه ای که بهش دادند از جایزه مسعود اسکندری که شاگرد اول شده بود، بزرگتر بود. من هم جایزه شاگرد سومی را گرفتم. یک کلاسور و خودکار 12 رنگ. جایزه‌ها را گرفتیم و با همان صف رفتیم سمت درِ مدرسه. آن روز زودتر مدرسه را تعطیل کردند.

فردای آن روز، زنگ تفریح اول، پدر احسان ناصری را دیدیم که با یک گونی بزرگ و پُر آمد مدرسه و رفت اتاق مدیر. عصبانی بود. جرات کردیم و رفتیم و از لای در اتاق دیدیم که پدر احسان هنوز نرسیده و سلام‌و‌علیک نکرده، گونی را سر و ته کرد و چهارتا کره زمین با اندازه‌های مختلف افتاد کف اتاق. داد زد که: «چهار ساله که ازمون پول می‌گیرین که رنگ‌و‌وارنگ و کوچیک‌و‌بزرگ کره جغرافیایی بدین بچه‌م. مگه ما خودمون چپ‌و‌چوله‌ایم و نمی‌تونیم واسش کادو بخریم که باید پول بدیم به شما که با دوزارش این آت‌وآشغالا رو بخرید و بقیه‌اش رو نمی‌دونم چی کار کنین!؟». تا آن لحظه ما فکر می کردیم که جایزه‌هایی که توی مدرسه بهمان می دهند، واقعاً‌ از طرف مدرسه و آقای مدیر است. بعد آقای ناظم از حیاط آمد که برود توی دفتر و ما فرار کردیم و نفهمیدیم بعدش چی شد. احسان ناصری هم چیز زیادی نگفت. ولی سال بعد او را بردند مدرسه‌ای دیگر ثبت‌نام کردند. ثلث سوم که شاگرد ممتاز شده یک دوچرخه 24 کره‌ای مشکی جایزه گرفت و توی کوچه و خیابان باهاش فخر می‌فروخت.

دو سال پیش احسان را در خیابان ظفر دیدم که داشت سوار تویوتا لندکروزش می‌شد. او هم من را شناخت. گفت مطب دندانپزشکی‌اش توی همان خیابان است.  به خانه که برگشتم، رفتم سراغ جعبه پاک‌کن‌هایم و آنها را چیدم روی میز تحریرم. با خودم فکر کردم که سوژه خوبیست برای نوشتن رمان فانتزی نوجوان. پاک‌کن‌ها هنوز روی میزم هستند و من هنوز خط اول رمان را هم ننوشته‌ام.



 
والس‌های تهران؛ پیشنهادی برای شنیدن
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۸  

کمی درباره والس و والس‌های تهران*

 

اگر فیلم «فروشنده» را، که این‌روزها توجه همه اهالی سینما و سینمادوستان را به خود جلب کرده دیده باشید، حتماً تصاویر پایان فیلم (که دو شخصیت فروپاشیده‌ی داستان را درحال گریم‌شدن نشان می‌دهد) و موسیقی مسحورکننده تیتراژ در ذهن‌تان خوب ثبت و ماندگار شده‌است. قطعه‌ موزیک بسیار تاثیرگذار و دلنشین با نام «والس تهران،1» که آکاردئون‌نوازی مهرداد مهدی است و از آلبوم «والس‌های تهران» انتخاب شده است.

پیش از این والس‌هایی از آهنگسازان بزرگ کلاسیک شنیده بودم و البته در فیلم‌ها رقصش را هم دیده بودم. اما موسیقی فوق‌العاده مهرداد مهدی و ترکیب و همجواری والس و تهران کنجکاوم کرد که اصلاً ببینم والس چیست؟ اینترنت را گشتم و منابعی جستم که پرت‌وپلا زیاد داشت. مجموعه آنچه دستگیرم شد را نوشته‌ام. شاید شما هم مایل باشید که بدانید!

والس نوعی موسیقی و رقص با میزان سه‌ضربی است که ریشه آن را در رقصی اتریشی به نام لندلر(به معنای روستاییان) می‌دانند که پیش از مرسوم‌شدن والس، به فراوانی ساخته و اجرا می‌شده‌است. ظاهرا این رقص مهیج و پرنشاط  لاندلر، مدتی بس طولانی و حتی گفته شده که صدها سال در میان روستاییان اتریشی رواج داشته. علی رغم اصل و ریشه نه چندان سطح‌بالا و محترم لاندلر، در اواسط قرن هیجدهم این رقص آنچنان آراسته و منزه شده بود که توانست در شهرهای پراگ و وین نفوذ نماید و در وین بود که این فرم به والس تغییر یافت.

مردم در آ‎غاز با نوعی وحشت و انزجار به این رقص نوظهور و عنان‌گسیخته و وحشی می‌نگریستند. در سال 1785 در شهر پراگ، دربار سلطنتی فرمانی صادر و طی آن اعلام کرد که این رقص برای سلامتی زیان‌آور و از نظر اخلاقی بسیار خطرناک و اغواکننده است. حتی پس از انقلاب کبیر فرانسه، اشخاصی که به پاریس سفر می‌کردند با کمال تعجب متوجه شدند که پس از آن جنگها و خونریزیهای انقلاب، رقص والس که فقط در خور عوام بود، بین مردم آن سامان رواج یافته است. به‌این‌ترتیب، والس کم‌کم به مجامع و سالن‌های اشراف محافظه‌کار نیز راه یافت تا آنکه سرانجام در سال 1816 الکساندر دوم تزار روسیه در یک مجلس میهمانی عمومی، والس رقصید و این موضوع در مجامع مختلف به عنوان مقبولیت قطعی والس تلقی گردید.

همزمان با این تحولات، موسیقی ساده روستایی که اصل و ریشه والس را تشکیل می‌داد در دست آهنگسازانی نظیر موزارت، بتهوون و شوبرت به صورتی جالب‌تر و متنوع‌تر در می‌آمد و والس‌های اشتراوس به اوج زیبایی و جلال خود رسید. یوهان اشتراوس، موسیقیدان اتریشی، را به خاطر تصنیف موسیقی برای رقص والس اتریشی و اُپرِتا (اپرای کوچک)، «شاهِ والس» نامیده‌اند. اشتراوس بیش از ۴۰۰ والس ساخته است.

والس خصوصیاتی دارد که هم موسیقی احساسی و هم موسیقی پر پیچ‌و‌خم و جدی را در خود می پذیرد و ظاهرا از اینرو، تنها رقصی است که هم موسیقی عامیانه و هم موسیقی عالمانه در گستره آن تصیف شده

 ***

و اما، «والس‌های تهران» نام ششمین آلبوم از مجموعه «احوالات شخصی» است که به تک نوازی آکاردئون «مهرداد مهدی» اختصاص دارد و توسط موسسه خانه هنر منظومه خرد منتشر شده است. در کارنامه هنری مهرداد مهدی آهنگسازی و نوازندگی حرفه‌ای بیش از بیست اجرای تئاتر، فیلم و سریال به چشم می‌خورد.

مهرداد مهدی در خصوص چگونگی شکل‌گیری این آلبوم گفته که:

آکاردئون را به‌صورت خودآموز یادگرفتم و سپس شروع به نواختن در خیابان‌های تهران کردم. بعد از مدتی به دعوت بابک میرزاخانی و جلال تهرانی در تئاتر «به صدای زمین گوش کن» همکاری نمودم و در این تئاتر دنیای جدیدی را کشف کردم که بیانش سخت است. ملودی این تئاتر دارای احساس و هویت بود و همین ملودی بود که برای من والس تهران را پدید آورد و طی سه چهار سال، چند والس دیگر هم کنار این والس به وجود آمد. اسم این مجموعه را والس‌های تهران گذاشتم و قطعه «والس تهران۱» را به جلال تهرانی تقدیم کردم. این آلبوم دارای ۱۰ قطعه است که ۵ قطعه‌ی آن والس تهران نام دارد، والس‌هایی که لحظه‌‌لحظه‌شان برای من خاطره است؛ خاطرات روزها و شب‌هایی که در خیابان‌ها، کوچه‌ها و کافه‌های تهران برای مردم می‌نواختم.».

یک قطعه تانگو، بداهه نوازی‌های تلفیقی در قطعات «دلتنگی»، «گاو»(دلیل نام‌گذاری آن ایجاد صدای گاو با ساز آکاردئون است)، «از نو» و قطعه مینی‌مال «شهر» از دیگر قطعات این آلبوم است. 

پیشنهاد اکید می‌کنم که «والس‌های تهران» را بخرید و گوش بدهید، که لذت خواهید برد.

* اطلاعات استفاده‌شده در این یادداشت از طریق جستجوی اینترنتی گردآوری شده است.


مشاهده ویدئو تیزر والس‌های تهران

 



 
پیشنهاد کتاب؛ از متون کلاسیک غاقل نشوید
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٩  

همینکه اسم «ادبیات کلاسیک» به گوشمان می خورَد، همه ما یادِ شاهنامه و حافظ و مولانا و سعدی و خیام می افتیم و چند بیتی هم از ابیات مکرر شنیده ی این شعرا از ذهنمان می گذرد. اما ادبیات کلاسیک فقط غزل و مثنوی و قصیده و رباعی نیست. در ادبیات فارسی، متون منثور درخشانی هم داریم که نه تنها خواندنی ست، بلکه خواندن شان برای برخی ها، به ویژه داستان نویسان، لازم هم هست.
از گلستان و تاریخ بیهقی و هزار و یک شب بگیر تا طوطی نامه و مرزبان نامه و فرج بعد از شدت و قابوس نامه و جوامع الحکایات و ... .
پیشنهاد می کنم که نم نم شروع کنید و متون کلاسیک را تورقی کنید. در ابتدا ممکنست  کمی سخت باشد: واژگان ناآشنا و دشوار و ساختار نامانوس برخی جملات ممکنست ما رابترساند یا خسته کند. اما به لطف فراگیری گوشی های موبایل هوشمند و اپلیکیشن های لغتنامه رایگانی که می توان روی آنها نصب کرد، دیگر معنی کلمات سخت در چندثانیه معلوم می شود و متن را می توانید به راحتی بفهمید و پیش بروید.


برای شروع، اگر حوصله کتاب های قطور را ندارید، توصیه می کنم کتاب «در میان تاریکی» را بخوانید. دو نفر گردآورنده ی این کتاب نشسته اند و گزیده ای کوتاه از متون داستانی کلاسیک (طوطی نامه، سندبادنامه، اسرارنامه، فرج بعداز شدت، اسرارالتوحید و ...)را انتخاب و آماده کرده اند تا شما بخوانید و از حکایات کلاسیک لذت ببرید. و اگر از هر کدام از حکایات خوشتان آمد، بروید سروقت کتاب اصلی.
«در میان تاریکی» را انتشارات هرمس در 193 صفحه منتشر کرده و می توانید با پرداخت 15000تومان آن را بخرید و بخوانید و از ادبیات منثور کلاسیک لذت ببرید.