علی برکت الله!
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۳۱  

 

علی برکت الله!



 
هزار و یک شب خوانی
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢۱  

برگزاری دوره بازخوانی متون کلاسیک فارسی در فرهنگسرای ارسباران 

 هزار و یک شب

 

ما به عنوان خواننده ادبیات، چقدر با ادبیات کلاسیک خود آشنا هستیم؟ نه ، اشتباه نکنید منظورم دیوان حافظ و غزلیات سعدی و مولانا و ... نیست. منظور ادبیات روایی کلاسیک است: کلیله و دمنه، گلستان، شاهنامه، فرج بعد از شدت، جوامع الحکایات، هفت پیکر، خسرو و شیرین، هزار و یک شب و ... .

برخی از این کتاب ها به نظم(=شعر) است و خواندنش البته که برای خیلی ها سخت و حتی ناممکن. آنها که نثر هستند نیز، ممکن است زبانی سنگین و واژگانی دور از ما داشته باشند و برای خواندنشان به زحمت بیفتیم. همین می شود که از انها دور می مانیم و نمی خوانیمشان و یا اگر گاهی نگاهی هم به آنها بیاندازیم، چیز زیادی دستگیرمان نمی شود. و وقتی چیز زیادی از این گنجینه ادبیات روایی(داستانی) دستگیرمان نشود، یعنی لذتی از خواندن آنها نصیبمان نشده و نمی شود!

راه چیست؟ اول آنکه بازنویسی هایی از ادبیات کهن شده، چه برای کودک و نوجوان و چه بزرگسال؛ اینها می تواند بسیار به کار بیاید و ما را با آن متون آشنا کند، تا در مرحله بعد به سراغ اصل متون هم برویم و بی واسطه‌ی بازنویس، آنها را بخوانیم و لذت ببریم.

و دوم؛ ادبیات داستانی کهن فارسی، پیچیدگی های لذتبخش و نکات ارزشمند و پنهانی دارد که گشودن آن پیچش‌ها و  کشف و درک آن نکات پنهانی، لذت خواندن متون را چندبرابر می کند.

در دوره های بازخوانی ادبیات داستانی کلاسیک فارسی، بنا داریم که این دومین راهِ ذکرشده را به کار بندیم و البته که ممکن است در این راه از راه نخست نیز - جابه جا-کمک هایی بگیریم. می خواهیم ادبیات روایی کلاسیک خود را بشناسیم و از کشف اسرار و مکنونات اش لذت ببریم و به قدر درک خود از آن بهره ببریم.

و اما چند خطی هم برای داستان نویسان و هنرجویان داستان نویسی؛

نویسنده ای که تکیه اش به ذخیره غنی ادبی سرزمین اش و فرهنگش نباشد، تکیه اش بر باد خواهد بود! مگر می شود که بنویسیم،‌در حالی که اندیشه و ذهن ما متصل به اسطوره ها و افسانه ها و دانش ادبی کهن مان نباشد؟! داستان نویس های بزرگ ایران را برای خود فهرست کنید. فهرست من چنین است: صادق هدایت، بهرام صادقی، سیمین دانشور، غلامحسین ساعدی، هوشنگ گلشیری، عباس معروفی، محمود دولت آبادی و ... .

چندتایشان و کدامشان بیگانه با ادبیات کهن و بیگانه با اسطوره ها و افسانه هایمان هستند!؟ هیچکدام!

خلاصه آنکه داستان نویسان می بایست در کنار مطالعه آثر داستانی مدرن و کتابهای فلسفه و روانشناسی و ...، بخشی از مطالعاتشان را -آن هم با اولویت بسیار بسیار بالا- به مطالعه ادبیات داستانی کهن و تدقیق در آنها و دریافت آموزه های غنی آنها چه در حوزه محتوا و معنا و چه حتی فرم باشد. و این هدفیست که در دوره های بازخوانی ادبیات کهن در سر داریم و آن را محقق خواهیم کرد.

پس از علاقمندان ادبیات کهن فارسی، کتابخوان‌ها، داستان نویسان جوان و هنرجویان داستان نویسی دعوت می کنیم که با ما در دوره های بازخوانی ادبیات کلاسیک فارسی همراه باشید.



 
جاده تنهایی
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱۸  

 

توی راهی که می روی، تو تنهایی؛ تنهایی ات ازلی و ابدیست. گاهی کسی و کسانی با تو هم قدم می شوند، یا مسیرهایتان کنار هم می افتد. اما فریب نخور؛ تو تنهایی!


 
دنیای غم انگیز زوکینی و دوستان
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٩  

یک پیشنهاد سینمایی: انیمیشن «زندگی من به عنوان یک کدو سبز(زوکینی)»

 

* این یادداشت در شماره هفته گذشته نشریه کرگدن منتشر شده است

 

مصطفی علیزاده

فیلم‌بازها و طرفداران انیمیشن، نمونه‌های درخشانی از انیمیشن‌های بزرگسالان سراغ دارند؛ فیلم‌هایی که با شور و هیجان، آن‌ها را به اطرافیان خود پیشنهاد می‌دهند. اما به شما اطمینان می‌دهم که تجربه لذت‌بخش تماشای «زندگی من به‌عنوان یک کدو»تجربه‌ای خاص خواهد بود!تجربه‌ای که تا مدت‌ها فراموش نخواهید کرد. وقتی از شما می‌خواهند درباره این فیلم حرف بزنید، نمی‌توانید تعریف و تمجید از آن را بلافاصله شروع کنید؛ کمی مکث خواهید کرد تا در چند لحظه تمام فیلم و کاراکترها و دیالوگ‌ها و قصه‌هایشاندر ذهنتان دوباره جابگیرد و تخدیرتان کند؛ و بعد شروع خواهید کرد. برای من هم که می‌خواهم «زندگی من به‌عنوان یک کدو» را معرفی کنم و پیشنهاد بدهم، این اتفاق افتاده؛ همین حالا و در این یادداشت!

فیلم با نمایی از آسمان آبی با لکه‌های پنبه‌ای ابر، همراه با صدای بازی کودکان و با یک موسیقی عالی در پس‌زمینهشروع می‌شود. این شروع، تصویر شاد و رنگارنگی را که از پوستر یا کاور فیلم در خاطر دارید، تکمیل می‌کند و شما را آماده مواجه با یک دنیای سرخوشانه و رنگ‌رنگ کودکانه می‌کند؛ بهشتی روی زمین. اما فریب خورده‌اید! فقط چندلحظه بعد، اتاق زیرشیروانی محل زندگی ایکار (یا همان زوکینی) و مادر الکلی او  و قوطی‌های خالی آبجو و خانة خالی‌شان، تصور اولیه شما را با تردید روبرو می‌کند وکمی بعدتر، مرگ مادر توسط ایکار، البته به‌طور ناخواسته، در همان دقایق اولیه فیلم، شما را بهت‌زده می‌کند؛ بله، واقعیت اینست که خبری از بهشت کودکانه نیست. اما هنوز شما متوجه این واقعیت نشده‌اید و باید فیلم تمام شود تا آن را درک کنید.

.

فیلم، داستان زندگی پسربچه نه‌ساله‌ای به اسم ایکار را روایت می‌کند که با مادر الکلی‌اش در خانه‌ای فقیرانه، زندگی می‌کند. مادری که از پدر جدا شده. پدری که قهرمان زندگی ایکار است. مادر پسرش را نه به اسم واقعی که با لقبی تحقیرآمیز صدا می‌زند: «کدو سبز»(زوکینی). بر اثر یک حادثه، ایکار باعث مرگ مادرش می‌شود و توسط افسر پلیس به اسم ریموند، به یتیم‌خانه کوچکی برده می‌شود تا در کنار بچه‌های دیگری که هرکدام زندگی تلخی را تجربه کرده‌اند، زندگی کند.

این، فقط آغاز داستان و دقایق اولیه این فیلم حدوداً هفتاد دقیقه‌ای است. شما قرار است با هفت کودک ساکن یتیم‌خانه آشنا شوید و داستان زندگی‌شان را بدانید. کودکانی که علی‌رغم سرخوشی‌های ظاهری که در کنار هم دارند، تجربه‌هایی به‌شدت سیاه و غم‌انگیز داشته‌اند. سوءاستفاده جنسی از کودکان، خیانت، قتل، دزدی، خودکشی، اعتیاد و ... . شما قرار است آمیزه‌ای غریب و گیج‌کننده از دنیای ساده و شاد کودکان و سایه سنگین واقعیت تلخدنیای بزرگسالان بر آن را ببینید. فیلمی که اگرچه برخلاف نمونۀ‌ شاخصی همچون «مری و مکس»، سرشار از رنگ است، اما هرچه به جهان داستان و شخصیت‌هایشبیشتر نفوذ می‌کنید، دنیاییغم‌انگیز، تاریک و تلخ را تجربه می‌کنید.

«زندگی من به‌عنوان یک کدو» مخاطب را به فکر وا‌می‌دارد و عواطف و احساساتش را به عمیق‌ترین و متعالی‌ترین شکل، برمی‌انگیزد و متأثر می‌کند. فیلم پر از عاطفه است؛ اگر کمی احساساتی باشید، مطمئناً در صحنه‌هایی که ظاهراًچندانغم‌انگیز نیست، گریه‌تان می‌گیرد یا دلتان می‌خواهد گریه کنید. مثلاً صحنه‌ای که مادری دارد بچه‌اش را که زمین خورده، نوازش می‌کند و  نگاه‌های تشنه بچه‌های یتیم‌خانه که ناظر این صحنه هستند، یکی از این پرشمار صحنه‌های تأثربرانگیز است.

کارگردان به ریزه‌کاری‌های شخصیت‌پردازی به‌خوبی توجه داشته است؛ فیلم را باید چند بار دید تا کنش‌ها و واکنش‌ها و حرف‌های شخصیت‌ها رابه‌طور کامل دریافت کنید. من بار سومی که فیلم را دیدم، تازه متوجه شدم در صحنه‌ای که بچه‌ها در اتوبوس یتیم‌خانه در بازگشت از سفر تفریحی خوابشان برده، در گوشه‌ای از کادر، سیمون-پسربچه‌ای که حکم رئیس زورگو بچه‌ها را دارد- معصومانه دارد در خواب انگشتش را می‌مکد. و همین صحنه، لایه‌ای دیگر از شخصیت‌پردازی یکی از کاراکترهای مهم داستان را باز می‌کند. با هر بار تماشای فیلم، دریافت شما از فیلم عمیق‌تر می‌شود و با خود فکر می‌کنید کهاین انیمیشن، چقدر جدی و چقدر بزرگسالانه است!

استاپ-موشن «زندگی من به‌عنوان یک کدو» ساخته کلود باراس، اثر به‌شدتتحسین‌برانگیزی است. انیمیشنی که مخاطبش بزرگسالان است و در رده‌بندی، رده PG-13 دارد که برای بزرگسالان و نوجوانان بالای 13 سال مناسب تشخیص داده‌شده. و البته اگر می‌خواهید آن را تماشا کنید توصیه می‌کنم که این محدودیت سنی را جدی بگیرید! 



 
سنگی نباشیم...
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٧  

 

 آدم ها که پیر می‌شوند، غالباَ از عقاید و حتی تلقی‌شان از واقعیت، سخت دست می کشند. صُلب می شوند. ذهن شان مثل سنگ می شود؛ انعطاف ناپذیر. ای کاش جزو آن دسته ای باشیم که سنگ نمی شوند!

 از صفحه اینستاگرام



 
چهارکلام برای آغاز سال جدید خورشیدی
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٦  

سلام 


اولا - رسیدن سال نو خورشیدی را تبریک می گویم. سالی سرشار از آرامش و شادمانی آرزو دارم.

دوم- در ماههای گذشته چند نفر از همراهان وبلاگ بی رنگی در پیامهای خصوصی و ... گفته اند و تذکر داده اند که چرا وبلاگ دیگر به روز نمی شود و فعال نیستم. پاسخش را گفته ام و تکرار می کنم: با گسترش شبکه مجازی قابل دسترسی در گوشی های موبایل، طبیعتا وبلاگ و وبلاگ نویسی کمرنگ شده و می شود. خیلی طبیعی و بدیهی است که وقتی مخاطبان فضای مجازی به صفحاتی مثل اینستاگرام کوچ کرده باشند، نویسندگان این فضا هم به ناچار باید به آنجا نقل مکان کنند و دکان خود را جایی دیگر برپاکنند. نویسنده‌ی بی‌رنگی هم به تبع، در آن صفحات و فضاها فعال شده و مثلا صفحه ای در اینستاگرام برای انتشار عکسها و گاه «عکس-نوشته‌»هایش راه انداخته است.

اما این نقل مکان به معنای این نیست که باید وبلاگ راه بست. وبلاگ و وبلاگ‌نویسی همچنان پابرجاست ؛ چرا که انتشار برخی مطالب به جز در وبلاگ، در جایی دیگر محلی از اعتبار ندارد. پس وبلاگ بی‌رنگی همچنان برقرا خواهد بود و سعی خواهم کرد که لااقل از سال نودوپنج فعال‌تر باشم.

سوم- در سایت «کافه‌داستان» مطالبی ویژه عید و نوروز و سال خروس آماده و منتشر کرده ایم و تا سیزدهم فروردین هم با یادداشت های روزانه نویسندگان داستان نویس به‌روز خواهیم شد. پیشنهاد می کنم که سری بزنید و مطالب را بخوانید و شاید لذت ببرید.

چهارم- در پناه خدا؛ تا بعد...



 
هری پاتر و هابیت و نارنیا در جلسات ادبیات ملل!
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۳٠  

 

قرار است که در جلسه آخرین پنجشنبه دی ماه، با بررسی «هابیت» اثر تالکین، «نارنیا» اثر لوییس و «هری پاتر» اثر رولینگ، ادبیات فانتزی بریتانیا را بررسی کنیم.
جلسه مهیجی خواهد شد. :)
شما هم همراه باشید.

 

 پنجشنبه 30 دی ساعت 15، خانه اندیشمندان علوم انسانی

ورود برای عموم آزاد و رایگان است.



 
بیداری
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۳  

قصابی توبه کرد از پیشۀ خود. گفتند: سبب چه بود؟
گفت گوسفندان را در خانه کردم و کارد را آنجا بنهادم و به شغلی برفتم. چون بازآمدم، کارد طلب کردم، نیافتم. زنی از غرفه نگاه کرد. مرا گفت: چه می طلبی؟
گفتم: کارد.
گفت: گوسفندی به دندان برگرفت و در آن سوراخ پنهان کرد.
چون بدیدم، چنان بود که آن زن گفته بود. من از این سبب توبه کردم.

(عجایب المخلوقات)



پ.ن. بعضی وقت ها کسانی و چیزهایی تو را بیدار می کنند و به خود می آورند که هرگز انتظار نداشته ای؛ گاهی حتی گوسفندی. مهم نیست که آنکه برایت پیام می فرستد تا بیدار شوی، پیرفرزانه باشد یا گوسفند. مهم اینست که پیام را بگیری.



 
قصه‌گویی یلدایی نخواستیم!
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱  
قصه خوانی شب یلدا

مصطفی علیزاده

قصه‌گویی یلدایی نخواستیم!

(منتشر شده در سایت کافه داستان، یلدای 95)

دو سه سال پیش بود. شب چله خودمان که رسمی تَرَش می شود‌شب یلدا. باید خود را می‌رساندم به خانه پدر، که همه آنجا دور همی داشتند شب چله‌شان را با انواع میوه و شیرینی و آجیل می‌گذراندند و فقط من مانده بودم که ترافیک، رسیدنم را به تاخیر انداخته بود. آن موقع هنوز تلگرامی در کار نبود و این وایبر بود که ما را در دنیای مجازی اسیر کرده بود. توی آژانس نشسته بودم و برای آنکه هم وقتی گذرانده باشم و هم نگاهم به خیابانِ کیپ تا کیپ پر از ماشین نیفتد و رییس از خدا بی‌خبرم را فحش ندهم که چرا تا این موقع نگهم داشته و نگذاشت زودتر از شرکت بیرون بزنم، مشغول خواندن پیام‌های یلدایی شدم. از «یلدا مبارک»ها گرفته تا  انواع و اقسام جمله‌ها و شعرهایی مثل «زندگی‌تان مثل هندوانه یلدا، شیرین» و «عمرتون به درازی یلدا» و انارِ زندگی‌تان دون‌دون بشه الاهی و  خداحافظی‌های عاشقانه-عارفانه با پاییز و شمردن جوجه‌های پاییزی و این قسم لوندی‌ها.

توی فکر رابطه‌های مجازی و تبریک‌های الکی و رسوم فراموش شده یلدا بودم و افسوس می‌خوردم که از آن یلدایی که در کتابها خوانده‌ایم و شاهنامه‌خوانی، قصه‌گویی و هزارویک‌شب‌خوانی و فال حافظ و کرسی و هندوانه و انارش، فقط این دوتای آخر باقی مانده و البته برای بعضی‌ها هم فال حافظش. بی‌مقدمه راننده که مرد جوانی بود، جوری که انگار داشته تا حالا صحبت می‌کرده و از وسط گفتگو فقط صدایش را کمی بلندتر کرده، گفت: «خدا پدر و مادر احمدی نژاد رو بیامرزه!»

بعد مکثی کرد که واکنش من را ببیند یا بشنود. سرم را از توی موبایل بیرون کشیدم و پرسیدم: «اونوقت این خدابیامرزی واسه کدوم هنرشه؟!»

گفت: «آقا من یه آپارتمان کوچیک خریدیم ۶۵ میلیون؛ طبقه چهارم یه خونه قدیمیِ بی‌آسانسور، محله تسلیحات. خورد به گرونیِ خونه زمان احمدی‌نژاد و یهو ظرف سه ماه شد ۲۲۰ میلیون. خلاصه، فروختیم و رفتیم یه آپارتمان نونَوارتر توی نارمک خریدیم. خدابیامرز داره دیگه.»

از توی آینه داشتم نگاهش می‌کردم تا شاید چشم در چشم شویم و در همان تاریکی حرف چشمهایم را بخواند. مردک فکر کرده بود هالو گیر آورده. یعنی از صدقه‌سرِ گرانی‌، خانۀ زپرتی‌اش گران شده و بقیه خانه‌های شهر ارزان مانده‌اند تا آقا برود و خانه‌ای بزرگتر و بهتر بخرد. همین موقع بود که توی یکی از توقف‌ها و کلاچ گرفتن‌ها، دنده جا نرفت و بوق‌بوق ماشین‌های بی‌طاقتِ پشتی بلند شد. چند بار کلاچ گرفت و قژ قژ گیربکس در آمد تا بالاخره رفت روی دنده یک و ماشین حرکت کرد. گفت: «نمیدونم از ظهری چی شده کلاچ‌اش، که دنده‌اش خوب جا نمی‌ره. آقا این ماشین به خدا رودست نداره. بُرو و جمع‌وجور و مناسبِ لایی‌کشیدن توی ترافیکه. موتورش هم عالی. والا من بهترین پژو۴۰۵ منطقه شرق تهران رو داشتم. قبل اونم یه آردی داشتم عروسک بود. کپ کرده و رینگ اسپورت. دادمش و این رو گرفتم؛ فقط واسه همین جمع‌وجور بودنش. ازش راضیم. حرف نداره. فقط نمی‌دونم چش شده»

داشت درباره پراید هاچ‌بک تصادفی از ریخت‌افتاده‌اش حرف می‌زد. سر تکان دادم که بله و هنوز در فکر خالی‌بندی‌اش درباره خانه‌ای که می‌گفت خریده، بودم که بی‌مقدمه دوباره گفت: «آقا من رو این‌جوری نبین. من راننده نبودم که. بازرس سازمان بازرسی بودم. به خاطر هشت تومن شیرینی اخراجم کردن. توی پرونده‌ام رشوه خورده و دیگه مجبوری اومدم آژانس و راننده شدم.

گفتم: «یعنی به خاطر هشت میلیون خودت ر‌‌و از کار بی‌کار کردی!؟»

بدون مکث و آهسته گفت: «آقا اینو که گفتی، بهم برخورد به خدا. هشت تومن نبود که هشتاد و شش میلیون بود. اونا فقط هشت میلیونش رو  فهمیدن. اصلا با همون پول تونستم خونه‌م رو بخرم.»

بعد گفت: «برو بیایی داشتم واسه خودم. دسته‌قبض جریمه داشتم. … اصلا فکر کنم همین‌جا باشه. آقا دست کن توی جای پشتی صندلی، بین دسته قبض جریمه‌م همونجاست؟!

بود. دسته قبضی که رویش نوشته بود: بازرس افتخاری سازمان بازرسی. صفحاتش را ورق زدم و همزمان راننده چیزهایی می‌گفت درباره کارهایش و برو و بیا‌اش. حواسم به او نبود. به این بود که یک بازرس افتخاری چطور می تواند حقوق و برو و بیایی داشته باشد! دفترچه جریمه ها را برگرداندم توی پشتی صندلی.

گفت: «نه آقا! بی‌زحمت بده من بذارم جلوی چشمم. حساسه دیگه. نباید اون پشت باشه.»

دسته قبض را دادم بهش و با خودم فکر کردم که این دیالوگ را تا حالا چندصد بار تکرار کرده و این دسته قبض لعنتی بازهم جایی خواهد بود که باید باشد. یعنی توی پشتی صندلی و برای مسافری دیگر. که باید خالی‌بندی‌هایش را بشنود. از خانه زنگ زدند و پرسیدند که کجا هستم. گفتم توی ترافیکم و نزدیکم. ولی هنوز خیلی مانده بود تا به نزدیک خانه برسم. راننده هنوز داشت حرف می زد. پرچانگی و خالی‌بندی می‌کرد. عزم کردم که دیگر جوابش را ندهم و رویم را سفت کنم و محلش نگذارم تا دست از سرم بردارد. بی‌محلی‌ام جواب داد و بالاخره ساکت شد. بی‌خودی داستان‌نویسان را دروغگویان بزرگ می‌دانند. اصلاً شاید هم خیلی از رانندگان اگر داستان‌نویس می‌شدند، می‌توانستند بهترین داستان‌ها را بنویسند؛ واقع‌گرایانه و حتی سوررئالیستی و جادویی. توی همین فکرها بودم که از دهانم پرید و گفتم: «شما اگر داستان‌نویس می‌شدی، نویسنده خوبی می‌شدی‌ها…»

انگار منتظر اشتباهِ شکارش باشد، جمله‌ام را روی هوا زد و بدون آنکه تعجب بکند و مثلا بگوید «جدی!؟ … راس می گید!؟ … نه بابا » و این حرفها، گفت: «اتفاقا جوون‌تر که بودم یه چیزایی می‌نوشتم. یه چندتایی روزنامه هم قصه‌هام رو چاپ کرد. کیهان و اطلاعات و همشهری و چندتایی دیگه. عاشقانه می‌نوشتم و پلیسی. درامدش خوب نبود؛ این بود که ولش کردم. آخه می‌دونید دو سال بعد از ازدواجم، خدا بهم بچه داد و …»  و دوباره شروع کرد به سرهم‌کردن قصه‌های «هزارویک شب»‌ای اش. و من خیره ماندم به ماشین‌های جلویی و خداخدا می‌کردم که ترافیک کمی سبک‌تر شود و زودتر به خانه برسم و من باشم و هندوانه و انار و ازگیل و خرمالو و آجیل شب یلدا و دستپخت مادر. بدون هیچ قصه و قصه‌گویی. اصلاً قصه‌گویی یلدایی نخواستیم!

 * این روایت در عصر یلدایی سال 95 نوشته و در سایت کافه داستان منتشر شد.



 
از شطحیاتِ شیخِ شطاح؛ روزبهان بقلی
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٧  

«تمامی آسمان‌ها را دیدم که به سوی اعلی علّیّین راه گشوده‌اند. فرشتگان مقرّب و روحانیان را دیدم که گویی به جهت پایین‌آمدن‌شان در این عالم سرگردان بودند. در بهشت هیاهوی فراوانی بود. «رضوان» حوریان بهشتی را امر کرد تا چون عروسان دست‌و‌پایْ خضاب کردند. دسته‌ای از فرشتگان را دیدم که طبل‌ها و بوق برگرفتند و با اسباب لشکریان راهی شدند. در جلوی درگاه الهی طبل‌های ترکان را دیدم که آماده‌ی نواختن بود. از بارگاه حضرتش گل سرخ بر تمامی جهان و جهانیان پراکنده می شد. …»

روزبهان بقلی، کشف الاسرار، بند۱۴۵